تلفن

روی تخت دراز کشیده ام. انگشت هایم را زیر سرم در هم قفل کرده ام و به سقف زل زده ام. امروز تازه یک خط موبایل گرفته ام و با ایمیل شماره ام را به چند نفری داده ام و حالا منتظرم ببینم کسی زنگ می زند یا نه. بالاخره گوشی ام برای اولین بار در آلمان زنگ می خورد. شماره ایران افتاده است. گوشی را که می گذارد چند دقیقه بعد دوباره زنگ می خورد. بعد نفر سوم و بعدش چهارمی. همان شب پنج نفر زنگ می زنند. از ایران، آلمان، کانادا و آمریکا. فکر می کنم که آدم وقتی دوست داشته باشد، آن طرف دنیا هم که باشد خیالش راحت است که کسانی به یادش هستند. بعد می تواند راحت بخوابد.

آنهایی که مدتی خارج از ایران زندگی کرده اند خوب می دانند که آن روزهای اول آدم چقدر احتیاج دارد که صدای آشنایی را بشنود، پیامی بگیرد، بفهمد که آنهایی که تا چند وقت پیش کنارشان بوده حالا چه می کنند، به او فکر می کنند و هنوز نرفته، فراموشش نکرده اند. امروز شنیدم که یکی دیگر از دوستان هم از ایران خارج شده. امیدوارم زودتر در زندگی جدیدش جا بیفتد. 

لینک
۱٥ اسفند ۱۳۸۸ - احمد فاضلی