Wieso seid ihr stärker als die Wahrheit

همه دنیا علیه پسر متحد شده بودند. نامزدش را به زور تصاحب کردند، مادرش در یک حادثه کشده شد و در مورد اینکه پدر واقعی اش کیست شک داشت. تصمیم گرفت نجار شود. یک صندلی ساخت و به صاحب کارگاه نجاری نشان داد. صاحب کارگاه روی صندلی که پسر ساخته بود نشست. یک صندلی دیگر برداشت و پایه لق آن را با دست از جا کند. بعد رو به پسر کرد و گفت تو به درد نجاری نمی خوری، صندلی که تو ساختی راحت شکست. پسر گفت که صندلی که من ساخته ام آن است که روی آن نشسته ای ولی صاحب کارگاه که شروع کرده بود به پرکردن پیپش دیگر گوشش بدهکار نبود و نمی خواست پسر را در کارگاه به کار بگیرد. پسر روی زمین نشست و جمله عجیبی گفت: چرا حقیقت در برابر شما ناتوان است؟

برگرفته از آندورا، ماکس فریش، بدون رعایت ترتیب اتفاقات.

لینک
۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ - احمد فاضلی