بار

خیابان شلوغ بود. فکرهای جورواجوری توی سرم تاب می خوردند. کوله ام روی دوشم سنگینی می کرد. تراموا زنگی زد تا از سر راهش کنار بروم. از جلوی یک کافه صدای ویولن می آمد. نوازنده داشت آهنگ آرامی می زد. رفتم همان نزدیکی روی پله های کلیسای جامع توی آفتاب نشستم و کوله ام را گذاشتم کنارم. خوب می زد. آهنگش که تمام شد خواستم بلند شوم بروم ولی فکر کردم بنشینم و یک آهنگ دیگر هم بشنوم. همان موقع شروع کرد این آهنگ را زدن. آهنگ بهتری نمی توانست انتخاب کند. آهنگ که تمام شد رفتم جلو، دست کردم توی کیفم و هر چه پول خرد تویش بود گذاشتم توی سبدی که جلوی نوازنده بود و گفتم متشکرم آقای نوازنده. بعد رفتم کوله ام را برداشتم و انداختم روی دوشم و برگشتم به زندگی.  

لینک
٩ خرداد ۱۳۸٩ - احمد فاضلی