قسمتی از یک نامه (شاید ٢)

بالاخره رسیدم خانه، البته خیس و سر تا پا گلی اما به هر حال سالم. چراغ های دوچرخه توی آن توفان لعنتی از کار افتاد و چند کیلومتر آخر را مجبور شدم در تاریکی و با سرعت تمام رکاب بزنم. خوشبختانه آن جاده را خوب می شناختم. ولی باید اعتراف کنم که از رکاب زدن در آن باد شدید و زیر آن باران سنگین آن هم در تاریکی لذت غریبی بردم. باید بگویم که آدمیزاد موجود عجیبی است. در بدترین شرایط هم چیزکی برای لذت بردن پیدا می کند. یادم باشد اگر فرصتی پیش آمد درباره این موضوع صحبت کنیم.

لینک
۱٧ خرداد ۱۳۸٩ - احمد فاضلی