Before sunrise

رفته بودم یک گوشه آرام،خانه کوچک قشنگی که ایوانش رو به قصر افسانه های پریان باز می شد. توی خانه یک نوار کاست پیدا کردم، کنسرتوی پیانو شماره بیست و بیست و یک موتزارت. گذاشتمش توی ضبط. کتابم را برداشتم و رفتم توی ایوان نشستم.

 داستان مردی بود که یک صندل نو خریده بود، جلوی تابلو اعلانات ایستاده بود و داشت نوشته های روی تابلو را می خواند که متوجه شد پایش را در چیز گرم و چندش آوری گذاشته است. به پایین نگاه کرد و دید پایش را توی کثافت تازه سگی گذاشته، سعی کرد توجه نکند و به خواندن نوشته های تابلو اعلانات ادامه دهد ولی وقتی دوباره به پایین نگاه کرد، پایش همان جایی بود که قبلا بود، چیزی عوض نشده بود.

به پایین نگاه کردم، دیدم تا زانو در گند فرو رفته ام، به خودم گفتم نه موسیقی می تواند من را از این وضعیت بیرون بیاورد نه قصه های پریان، فایده ای هم ندارد که تظاهر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. بلند شدم رفتم خودم را حسابی شستم. دوباره که نگاه کردم، تمیز شده بودم فقط مانده بود رد پاهایم از ایوان تا جلوی حمام که باید فکری به حالش می کردم.   

لینک
٢٠ شهریور ۱۳۸٩ - احمد فاضلی