یادداشت های کوتاه سفر (2)

خوش می گذرد بودن در میان کسانی که دوستشان داری و در کنارشان راحتی. ساعت ها می دوند که جا نمانند. پشت درهای بسته خانه ها همه می خندند و خوشحالند ولی بیرون که می روی آدم های توی شهر همه سگرمه هایشان تو هم است. همه خسته اند. انگار اینجا افسردگی همه گیر شده. لبخند با لبان این مردم بیگانه است. پناه می بری به عکس هایی که پشت درهای بسته گرفته ای. توی عکس ها هم دندان های هیچ کس جز خودت پیدا نیست. تو اینجا انگار بیگانه تر از لبخندی.

لینک
٧ امرداد ۱۳٩٠ - احمد فاضلی