یادداشت های کوتاه سفر (5)

با بیلچه سوراخ کوچکی در خاک باغچه می کنم تا گل های ناز را با خاکی که دور و بر ریشه هایشان را گرفته در آن جای دهم. شب است ولی هوا همچنان گرم است و عرق می ریزم. می گویم "حالا این گل ها اصلا می تونن گرمای آفتاب  آبادان رو تحمل کنن؟" همین طور که خاک تازه را دور گل ها محکم می کند می گوید " آره بابا اینا مال همین فصلن". کاشتن که تمام شد آب را روی خاک گرم و تشنه می گیرم و سوت می زنم "ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست".  

لینک
۱٥ امرداد ۱۳٩٠ - احمد فاضلی