یادداشت های کوتاه سفر (7)

رفته ام اهواز، خیلی چیزها تغییر کرده، خیابان ها یک طرفه شده اند، تاکسی ها دیگر مسیر هایی را که قبلا می رفتند، نمی روند. طول می کشد تا سر قرارم با دوستی برسم که تازه از آمریکا برگشته. متعجب است و گیج از آنچه که اطرافمان می گذرد، مثل من یا شاید بیشتر. حرف مان سر این است که نمی توانیم چیزی را که در دلمان می گذرد به کسی بگوییم. متهم می شویم به اینکه خودمان را "می گیریم" یا خودمان را گم کرده ایم. شاید هم حق با آنها باشد، من که مدت هاست دنبال خودم می گردم، پس حتما خودم را گم کرده ام. می گوید نه به آنجا چنان که باید بندیم نه به اینجا چنان که شاید گیر. می گویم رفیق، آمریکایی باش، اروپایی باش، ایرانی باش، ولی بی وطن نباش که سختت می گذرد. گپی می زنیم، چیزکی می خوریم، کتابی می خریم و هر کس می رود سی خودش. بر می گردم ترمینال، راننده ها سر نوبت دعوایشان می شود. انگار نمایشی است که قرار است هر حرف و رفتاری را که در این مدت فراموش کرده بودم یادآوری ام کند. بعدها به دوستم تلفن می زنم. می گویم رفیق، آمریکا بمان، اروپا بمان، هر جا خواستی بمان، حتی اگر شده بی وطن.   

لینک
۱ شهریور ۱۳٩٠ - احمد فاضلی