قسمتی از داستان ناتمام "زندگی"

استکان چای را جلوش گذاشتم روی فرش. توی خودش بود، انگار اصلا متوجه من نشد. پک عمیقی به سیگارش زد، دودش را چند ثانیه نگه داشت و بعد فوتش کرد به سمت سقف و گفت "دستت درد نکنه". کنار سه تا از دیوارهای اتاق پتو تا کرده و روی زمین انداخته بودیم. ده-دوازده نفری روی پتوها نشسته و به پشتی ها تکیه داده بودند. خاکستر سیگارش را توی نعلبکی تکاند، بعد سیگار را تکیه داد به کناره نعلبکی و استکان را برداشت. همان طور که استکان توی دستش بود به کسی که کنارش نشسته بود گفت "همه چیزم جور بود داش مهتی، زندگیم توپ توپ بود. اون موقع هام رو باید می دیدی. برو بیایی داشتم، با کله گنده ها می پریدم. تا اینکه اون جوری شد. یعنی تقصیر من هم نبودا، این شریکم هیچی حالیش نبود. فکر کن عین بازی ورق، تنهایی که نمی تونی ببری، من دستم ملاعلی کور بود، فقط یه سولاخ کوچولو داشتم. گفتم شلم می خونم هر چه بادا باد. راستش رو زمین خیلی حساب کرده بودم. این یارم هم که از هفت دولت آزاد بود، کلا پرت. این شد که خالی کردیم."

استکان را که هنوز پر بود، دوباره گذاشت سر جایش کنار سیگار. "هی به خودم گفتم اوضاع دوباره خوب می شه، اما نشد. قبل از اینکه اعلام ورشکستگی کنم چند ماه از جیبم هی ضرر دادم. از اون طرف هم خانواده شریکم هی فشار می آوردن، می ترسیدن بچه شون بیفته زندون. حق هم داشتن خوب. تا اینکه بالاخره زدم به چاک. رفتم تو دهات کرمانشاه قایم شدم. هیشکی نمی دونست کجام. فقط یه وقتایی زنگ می زدم به اون خدا بیامرز که پا درمیونی کنه و از طلبکارا رضایت بگیره. نور به قبرش بباره، به گردن من حق پدری داست، ولی کدوم اولادیه که حق پدرش رو به جا اورده باشه که من دومیش باشم؟"

یاد سیگارش افتاد، خواست برش دارد ولی تا ته سوخته بود و خاکستر شده بود. توی نعلبکی خاموشش کرد، بعد بدون اینکه به سیگاری پک زده باشد، سرش را بالا گرفت و این دفعه آهی به سمت سقف بیرون داد. گفتم "چایی تون سرد شده، بدین یکی دیگه براتون بیارم."

لینک
٢٢ مهر ۱۳٩٠ - احمد فاضلی