The father and the son

نما: خارجي، روز، نيمکتی در يک پارک، مردی با موهای جو گندمی روی نيمکت نشسته و در حالتی خلسه مانند به دور دست نگاه می کند، نزديک نيمکت پسربچه ای با پاهای خود ماسه های روی زمين را جابجا می کند. پسر متوجه می شود که در همان نزديکی گربه ای مشغول ليسيدن بچه های کوچک خود است. با کنجکاوی از مرد می پرسد:

بابا من از کجا به اين دنيا اومدم؟

مرد که گويی تازه از خواب عميقی بيدار شده به طرف پسر برمی گردد، مکث می کند و دوباره به دور دست خيره می شود و در همان حالت جواب می دهد:

چون طوفانی عظيم

درخت زندگی را تکانديم

و لرزانديم تا پنهان ترين ريشه هايش را

و آنگاه تو پديد آمدی

نغمه خوان در ميان برگهايش،
در دورترين شاخه هايش

تا با تو به آن دست يابيم.

فيد.

لینک
۸ تیر ۱۳۸٤ - احمد فاضلی