پاییز

هوا سرد شده ولی هنوز از برف خبری نیست. دستکش ندارم، دست هایم را توی جیبم گذاشته ام و آرام قدم می زنم. از کوچه جلویی دختری وارد  خیابان می شود و جلوتر از من در همان مسیر به راهش ادامه می دهد. دامن چهارخانه درشتی پوشیده با کتی سورمه ای. این طور که سرش را پایین انداخته و انگار موقع راه رفتن نوک کفش هایش را می پاید، موهای قهوه ای کوتاه تاب دارش از پشت گردنش کنار رفته اند و گردنش را درازتر نشان می دهد. من را یاد آن دختر انگلیسی می اندازد که پارسال دیدم، که صدای خیلی نازکی داشت و کنار در کلیسایی نشسته بود. لباس هایی شبیه همین ها پوشیده بود یا شاید دقیقا همین ها را با یک پالتوی قرمز که رویشان انداخته بود. موهای قهوه ای تابدارش هم زیر آفتاب به قرمز می زد. پا تند می کنم و بدون اینکه صورتش را ببینم از کنارش رد می شوم. حالا پشت سرم است. صدای پاشنه کفش هایش می گوید که هنوز دنبالم می آید، مثل خاطره آن دختر انگلیسی که موهای قهوه ای تابدارش به قرمز می زد.

لینک
۱۳ آبان ۱۳٩٠ - احمد فاضلی