راپسودی های مجار (3)

از صبح زود آمده ام سر کار. برای این چند روزی که اینجا هستم برنامه فشرده ای چیده اند. کم کم دارم اسم همکارها را یاد می گیرم. وقتی وارد محیط جدیدی می شوم و یک دفعه به 14-15 نفر معرفی می شوم طول می کشد تا اسم ها را یاد بگیرم. اسم های مجاری سه دسته اند: یا آنهایی هستند که تا به حال به گوشم نخورده مثل آرپاد و داموکوش، یا شبیه اسم های معمول لاتین ولی با تلفظ متفاوت مثل توماژ که همان توماس است، اسم های معمول لاتین هم با فراوانی کمتر شنیده می شوند مثل اوا (به کسر الف اول) یا کاتیا.

برای ناهار از یک سوپرمارکت نزدیک یک ساندویچ آماده می گیرم و یک ماست میوه ای از مارکی که در آلمان هم طرفدار زیاد دارد. برمی گردیم و ساندیچ و ماست را در دفتر کارمان بین کارها می خوریم. داموکوش هم یک جور ماست برداشته. می گوید که تا اینجا هستم باید این ماست های مجار را امتحان کنم. ته ظرف مربا ریخته اند و رویش ماست طبیعی بدون افزودنی های مجاز و غیرمجاز. قیمتش هم تقریبا نصف ماستی است که من خریده ام. یادم باشد امتحانش کنم.  

کار امروز که تمام می شود اسم همه را دوباره می پرسم و سعی می کنم حفظ کنم. چند کلمه مجاری هم یاد گرفته ام. مثل سلام و خداحافظ: هر دو یک کلمه هستند: سی-یا، می پرسم از همان خانواده "چاو" ایتالیایی است؟ جواب منفی است. تازه اگر بخواهند به جمع سلام کنند می شود "سی-یاستوک". البته تاکید می کنند که مودبانه و محترمانه نیست و سلام مودبانه را هم یادم می دهند که حالا یادم نمی آید. به هر حال خودشان می گویند و من هم می گویم، ضمنا شبیه "سی یو" انگلیسی است اگر با تلفظ آمریکایی ادا شود و خوب در ذهن می ماند. "هالو" هم می گویند بعضی وقت ها. ورود و خروج را هم یاد گرفته ام، آدم باید بداند توی فروشگاه های بزرگ از کجا باید وارد شود و از کجا خارج. یک کلمه دیگر هم در بین صحبت هایشان زیاد می شنوم، "حروم"، باید بعدا معنی اش را بپرسم.

 برای شام آدرس یک رستوران ایرانی را در اینترنت پیدا کرده ام. رستوران شیراز. پیاده ده دقیقه بیشتر راه نیست. اصلا از وقتی اینجا هستم نه اتوبوس سوار شده ام نه تراموا و مترو، لازم نشده. آپارتمان را نزدیک دانشگاه گرفته ام. در همان محله، سوپرمارکت و رستوران هم به اندازه کافی هست. گاهی هم برای پیاده روی تا لب رودخانه می روم. رستوران را راحت پیدا می کنم. وارد می شوم و یک گوشه می نشینم. پیشخدمت، دختری مجار است. آماده است که سفارش بگیرد. می گویم اول منو را بیاورد تا انتخاب کنم، انگار چیز عجیبی گفته ام، کمی فکر می کند و بعد می رود و با منو برمی گردد. منو را روی میز می گذارد و غیبش می زند. زرشک پلو و مرغ انتخاب می کنم با ماست و موسیر. دو میز آن طرف تر کسی قلیان می کشد. هوا که پر دود باشد نمی توانم غذا بخورم. یک خانمی هم پشت پیشخان به فارسی با تلفن صحبت می کند. پیشخدمت دیگری برای گرفتن سفارش می آید. به انگلیسی می گویم می خواهم یک جای "نان-اسموکینگ" بنشینم. می گوید اینجا فقط می شود قلیان کشید، اگر می خواهید "اسموک" کنید متاسفانه باید جلوی در سیگار بکشید. می گویم خواهر من، من سیگار می خواهم چکار؟ من می خواهم یک جای بی دود غذا بخورم. می گوید که متاسف است و کاری نمی تواند بکند و باید بروم جلوی در! ولی اگر نظرم تغییر کرد و قلیان خواستم همین جا می توانم بکشم. ای خدا! فارسی بلدی؟ نه نه نه نه. بالاخره حالیش می کنم که من نه سیگار می خواهم و نه قلیان. تایید می کند که متوجه شده. هنوز شک دارم، می پرسم حالا قسمتی دارند که مخصوص بی دودها باشد؟ چشمانش برق می زند که یعنی آها! طبقه دوم "نان-اسموکینگ" است بعد با لبخند می گوید ولی الآن بسته است! می خواهم سرم را به میز بکوبم. سفارش می گیرد و می رود طرف آشپزخانه. سر راه با آن یکی پیشخدمت اولی کوتاه صحبت می کند و بعد برمی گردد طرف من و به انگیسی چیزی می گوید در مایه های اینکه "یالا راه بیفت بیا اینجا". چون با لبخند گفت احساس می کنم منظورش این بوده که "لطفا دنبال من بیایید". می روم. آن وسط های رستوران یک فضای کوچک هست با یک میز گرد شانزده نفره، خیلی راحت نیست ولی آنجا لااقل دود نیست. یعنی کسی نیست که دود کند. کلا رستوران فضای قشنگی دارد. پر است از خورده ریزهای ایرانی. غذا خوشمزه است و ماست و موسیر عالی ولی نسبت به استانداردهای مجارستان کمی گران است. توی منو نوشته بود که ده درصد هزینه سرویس هم اضافه می شود. کمی هم انعام می دهم. می شود چیزی حدود 14 یورو که بازهم از آلمان ارزان تر است.

بعد از غذا پیاده می روم به سمت میدان "کلوین". خیابانی که تویش هستم (همان جایی که رستوران شیراز بود) پر است از رستوران و کافه. اسمش "رادای" است. یک کافه بامزه هم می بینم که اسمش "پاریس-تگزاس" است. کمی پایین تر از میدان کلوین موزه ملی مجارستان قرار دارد. ساختمانی فاخر با سبک معماری نئو کلاسیک با تزیینات بسیار زیبا. برای رسیدن به داخل بنا باید از چندین پله بالا رفت که داستانش را بعدا می گویم. 15 دقیقه بیشتر به تعطیلی موزه نمانده. تصمیم می گیرم بعدا دوباره برگردم. همین طور سرسری نگاهی داخل می اندازم و برمی گردم به سمت خانه.  

لینک
۱۱ فروردین ۱۳٩۱ - احمد فاضلی