راپسودی های مجار (4)

پیش نوشت: طولانی شدن فاصله بین یادداشت ها به این خاطر بود که دست نوشته هایم را پیدا نمی کردم. بعد از کلی زیر رو رو کردن همه کاغذهایم دیروز بالاخره یادم آمد که اصلا دست نوشته ای در کار نبوده و همه چیز را تایپ کرده بودم!

کمی دیر از خواب بیدار شده ام و باید عجله کنم. بالای پله های دانشکده پسر و دختری را می بینم که فارسی حرف می زنند. دوست دارم بایستم و سر صحبت را باز کنم ولی دیرم شده. فقط به یک لبخند بسنده می کنم. نیم ساعت بعد که کمی بیشتر وقت دارم برمی گردم تا پیدایشان کنم ولی مثل اینکه رفته اند. از صبح که آمده ام سر کار بیشتر حرف ها در مورد فردا است. 15 می (یعنی فردا) روز انقلاب مجارستان علیه امپراتوری هابسبورگ است. می گویند در این روز شاعری بالای پله های موزه ملی مجارستان که در یادداشت قبلی گفتم ایستاده و برای مردمی که آنجا جمع شده بودند یک شعر میهن پرستانه خوانده که باعث به جوش آمدن غرور ملی مردم شده و انقلاب را به آخر رسانده اند. در سال های اخیر همیشه روز انقلاب بهانه ای بوده برای رویارویی خیابانی موافقان و مخالفان دولت فعلی. به من توصیه می کنند که تا می توانم دور و بر میدان های اصلی شهر نپلکم. من که از رویارویی های خیابانی جلو کوی دانشگاه تهران خاطره خوبی ندارم ترجیح می دهم به حرفشان گوش کنم. به هر حال قرار است من فردا هم سر کار باشم. خیلی از همکارها از فردا تا آخر هفته سر کار نمی آیند. فردا پنجشنبه است. دولت جمعه را تعطیل اعلام کرده تا با حساب شنبه و یکشنبه چهار روز تعطیل باشد. ولی به عوض جمعه، ملت باید شنبه هفته بعد را سر کار باشند. اینجا به کسی تعطیلی مفتی نمی دهند.

 برای ناهار به سلف سرویس دانشگاه می رویم. هنوز خیلی شلوغ نشده. از روی تابلو کنار در ورودی به لیست غذاها نگاه می کنم که به مجاری و انگلیسی نوشته شده. یکی از همکارها توضیح می دهد که امروز غذای مجاری توی لیست نیست. خیلی گرسنه هستم فکر نمی کنم یک پرس غذا جواب بدهد. سوپ قارچ برمی دارم و توی صف جلو می روم. از بین غذاهای اصلی مرغ و سبزیجات سفارش می دهم با سیب زمینی آبپز. سینه مرغ را پخته اند و رویش بروکلی آبپز گذاشته اند. بعد روی کلش پنیر ریخته و در فر گذاشته اند. ترکیب خوشمزه ای شده. کل غذا چیزی حدود سه و نیم یورو می شود (قیمت ها را برابر یورو می نویسم چون اگر به ریال حساب کنم ممکن است از وقتی که من می نویسم تا وقتی شما می خوانید کلی تفاوت قیمت داشته باشد!) آب خوردن اینجا مجانی است، چیزی که در اروپا فقط در بعضی رستوران های فرانسه دیده ام.

کار که تمام می شود فکر می کنم شاید لازم باشد برای این چند روز تعطیلی آذوقه ذخیره کنم. درست است که دو تا فروشگاه شبانه روزی توی همین خیابان خودمان هست ولی شاید آنها هم بخواهند بروند راهپیمایی یا شاید از ترس، کرکره هایشان را بکشند پایین. یک پیتزای آماده یخ زده هم برمی دارم که امشب توی فر بپزم و برای ناهار فردا ببرم. توی فروشگاه دو پسر دوقلوی ایرانی می بینم که دارند بحث می کنند که مادرشان هر چه لازم داشته خریده یا آنها باید بخرند. کم کم دارم فکر می کنم که اینجا تعداد ایرانی ها از چیزی که انتظار داشتم خیلی بیشتر است. 

لینک
٢٧ فروردین ۱۳٩۱ - احمد فاضلی