راپسودی های مجار (7)

امروز شنبه است. اول صبح با استادم قرار دارم. در مورد پروژه ام صحبت می کنیم و برای چند روز باقیمانده برنامه می ریزیم. حدود ساعت ده جلسه مان تمام می شود. به طرف خانه راه می افتم. در یکی از کوچه ها به دو نفر کت و شلواری، یکی کوتاه، یکی بلندقد برمی خورم که اسمشان روی برچسبی روی سینه چپ شان نوشته شده. می دانم که مبلغ مذهبی هستند. معمولا با اینها خوش اخلاقم ولی الآن عجله دارم. تجربه ام می گوید اگر چشم در چشم شان شوم ده دقیقه ای علافم. می خواهم با لبخندی از کنارشان سریع عبور کنم که یک دفعه آن که قدش کوتاه تر است می گوید سلام. بی اختیار برمی گردم و چشم در چشم می شویم، خوب، گیر افتادم. می پرسد که "آیا شما فارسی صحبت می کنید؟" قیافه اش به ایرانی، افغانی یا تاجیک نمی خورد، این طور لفظ قلم هم که صحبت می کند معلوم است که فارسی زبان مادری اش نیست. به هر حال کلکش گرفته و من را گیر انداخته. آن که قدش بلندتر است هم مدام لبخند می زند و سرش را تکان می دهد و از گیر افتادن من کیف می کند. آن که فارسی بلد است کمی خوش و بش می کند و بعد می رود سر اصل ماجرا، می خواهد بداند نظرم در مورد دعا چیست. آخر سر یک کتابچه فارسی از کیفش در می آورد و به طرفم می گیرد، هنوز مطمئن نیستم که چه دینی را تبلیغ می کند ولی حالا مطمئن هستم که بوداپست حتما این قدر ایرانی دارد که مبلغ و کتاب فارسی هم برایشان ترتیب داده اند. مثل همه وقت های قبلی که گیر این ها افتاده ام کتابچه را می گیرم و می گویم که درباره اش فکر خواهم کرد، این سریع ترین روش رهایی از دست این هاست.

به خانه که می رسم مهری دارد صبحانه می خورد. کتابچه مبلغ ها را می گذارم یک گوشه که تا روز آخر هم همانجا می ماند. نقشه شهر را برمی دارم و راه می افتیم. با تراموا به سمت مرکز شهر می رویم یعنی در جهت عکس مسیری که دیروز با تراموا آمده بودیم. بوداپست در واقع مجموعه دو شهر است، بودا و پست (یا به قول مجارها پشت). رود دانوب شهر را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می کند. قسمت غربی بودا است که احتمالا قدیمی تر است و ناهمواری بیشتر دارد. بیشتر قسمت های دیدنی مشهور شهر در منطقه قصر بودا قرار دارند. پست در شرق رودخانه قرار گرفته و هموارتر است. منطقه اقتصادی شهر است و البته قسمت عمده شهر را از نظر وسعت تشکیل می دهد. مجلس و موزه ملی مجارستان، خیابان های توریستی و دانشگاه سملوایس هم در همین قسمت قرار دارند. حالا هم تراموایی که سوارش هستیم در طول رودخانه و در قسمت پست دارد حرکت می کند. یک گروه فیلمبرداری در حال برداشتن صحنه هایی از یک فیلم در تراموا هستند. مثل اینکه اینجا عادی است، هیچکس توجهی بهشان ندارد. کنار پلی که به پل زنجیری معروف است پیاده می شویم و امتداد رودخانه را به سمت شمال بالا می رویم. نرسیده به مجلس یادبود جالبی ساخته اند از یهودی هایی که در زمان جنگ دوم از بوداپست اخراج یا کشته شده اند، یک ردیف طولانی از کفش هایی که صاحب هاشان دیگر نیستند در کنار رودخانه دانوب. توریست هایی را می بینم که پاهایشان را در این کفش های فلزی می کنند و رو به دوربین های همسفرهاشان ژست می گیرند، احتمالا تشخیص نمی دهند که این کفش پاره ها مال مرده هاست نه مال مانکن ها.

کمی جلوتر ساختمان مجلس مجارستان است. ساختمانی نئوگوتیک و فوق العاده زیبا با بدنه ای سفید و گنبد و شیروانی های قرمز که در کنار ساحل دانوب قرار گرفته. مدتی را به دیدن و عکس گرفتن از مجلس می گذرانیم. دور ساختمان مجلس دور می زنیم و از ساحل رود دور می شویم و به سمت قسمت های داخلی تر پست می رویم. قدم به قدم بوداپست پر از مجسمه است. فقط در اسلو، پایتخت نروژ، بیشتر از اینجا مجسمه دیده ام. از کنار مجسمه ای رد می شویم که یک راهنما دارد برای گروهی توضیح می دهد که جدیدترین مجسمه شهر است. مجسمه رونالد ریگان که همین دو سال پیش اینجا علم کرده اند. رو به مجسمه که بایستی مجلس در پس زمینه دیده می شود و عکس قشنگی از کار درمی آید. مسیر را ادامه می دهیم تا به بازلیکای ایستوان مقدس می رسیم. کلیسای عظیمی است در سبک نئوکلاسیک با برجهای بلندی که حدود صدمتری باید ارتفاع داشته باشند. داخل کلیسا با موزاییک های ریز تزیین شده و دیدنی است. تزیینات داخلی بیشتر به سبک باروک و روکوکو می خورد. در یکی از محراب ها دست مومیایی شده اولین شاه مجارستان، ایستوان مقدس، را در جعبه ای شیشه ای نگهداری می کنند. بعد از دیدن داخل کلیسا از گنبد آن بالا می رویم. از این بالا می شود بیشتر قسمت های شهر را دید. هوای بوداپست معمولا بادی است ولی این بالا باد خیلی شدید است. زیاد نمی شود این بالا ماند. پایین که می آییم موقع ناهار است باید دنبال چیزی برای خوردن بگردیم. اینجا هم مثل همه شهرهای اروپایی مک دونالد قدم به قدم مثل قارچ روییده. ما مک دونالد دوست نداریم ولی در موقع سفر چون وقت دنبال جای خوب گشتن نداریم گاهی مک دونالد هم می رویم، تازه اینجا دستشویی مجانی هم دارد که خودش امتیاز کمی نیست. جایش هم بد نیست، سر میدان دیآک یعنی دقیقا در قلب پست. بعد از ناهار وارد خیابان های اطراف میدان دیآک می شویم. یکی از چیزهایی که در مغازه های یادگاری فروشی توجهم را جلب می کند پوسترهای فرانس پوشکاش، فوتبالیست افسانه ای مجارها، و توپ فوتبال قهوه ای رنگ دهه 40 و 50 میلادی است. پوشکاش اینجا یک قهرمان ملی است. چیز دیگری که خیلی زیاد است صابون ها و آویزهای خوشبو است. سوقاتی دیگرشان فلفل قرمز خشک کرده است که بهش پاپریکا می گویند، نمی دانم چرا فکر می کنند که فقط خودشان فلفل قرمز دارند؟ یک چیزی می خریم که شبیه بستنی است ولی سرد نیست، مزه تافی آب شده می دهد، مزه جالبی است ولی این قدرش را که ما خریده ایم دو نفری نمی شود خورد و تمام کرد.

به خیابان واتسی می رسیم. اینجا احتمالا گران ترین خیابان شهر برای خرید است، پر است از توریست هایی که به زبان های جورواجور حرف می زنند. کنار خیابان دو نفر تکنو می رقصند ولی مثل اینکه تازه می خواهند شروع کنند و فقط بازار گرمی می کنند تا مردم دورشان جمع شوند. برمی گردیم به سمت رودخانه و از روی پل الیزابت وارد بودا می شویم.

از تپه قصر بالا می رویم. از این بالا می شود قسمت پست در آن طرف رودخانه را خوب دید. زیبایی ساختمان مجلس از این طرف رودخانه بیشتر پیداست. بالای تپه قصر مجموعه ای از چند ساختمان قصر و موزه و کاخ ریاست جمهوری مجارستان قرار دارد. اینجا هم پر است از مجسمه های زیبا و البته رستوران های سیار! بوی غذاهای مجاری آدم را دیوانه می کند. از کنار ویترین یکی شان که رد می شویم می بینم که روی استیک هایش اتوهای ذغالی قدیمی گذاشته اند تا سنگینی اتو استیک ها را صاف نگه دارد و البته بهتر بپزند. از کنار این ابتکار عالی نمی شود همین طوری گذشت، باید این استیک را امتحان کرد. مزه اش عالی است! کمی آن طرف تر کسی بساط تیر اندازی با کمان راه انداخته، می روم امتحان کنم. با پانصد فورینت (کمتر از دو یورو) می توانی پنج تیر بیندازی. سخت تر از چیزی است که فکر می کردم. کشیدن زه سخت نیست ولی اینکه موقع رها کردنش دست دیگر که کمان را نگه داشته ثابت بماند مشکل است. از طرف کاخ ریاست جمهوری صدای مارش نظامی می آید، احتمالا وقت تعویض نگهبان هاست. مراسمی دارد برای خودش که مسلما مایه جذب توریست هم هست. یک دسته نظامی با طبل و شیپور راه می افتند و سربازهای هر پست را به نوبت تعویض می کنند. دو دختر جوان که با موزیک نظامی به وجد آمده اند با این آهنگ می رقصند. بوداپست شهر مانکن ها هم هست. بالای تپه قصر در این روز آفتابی جابجا می شود عکاس هایی را دید که مشغول عکاسی از مدل های لباس و جواهرات هستند.  

کوچه های تپه قصر پر است از مغازه های کوچک و کتابفروشی های دست دوم. به سمت شمال که می رویم می رسیم به فواره مریم مجدلیه و کلیسای ماتیاس در کنار "دژ و باروی ماهیگیران". دیر شده و نمی توانیم داخل کلیسا برویم، برای دیدن قسمت هایی از دژ و بارو هم باید بلیت گرفت که آن هم تعطیل است. ولی قسمت هایی که می شود دید بسیار زیبا است، باروهای سفید اینجا شبیه آنهایی است که از افسانه های شاه و پریان سراغ داریم. از اینجا می شود مجلس را دید و رودخانه را و همه زیبایی های شهر را. چند نفر یک گوشه دارند سر پیدا کردن سنگی زیر سه لیوان که کسی آن ها را به سرعت جابجا می کند قمار می کنند. تا جایی که دیدم مبلغ قمارشان تا 300 یورو هم بالا رفت! دقیقا بین دژ و باروی ماهیگیران و کلیسای ماتیاس یک ساختمان شیشه ای مدرن ساخته اند که کل آن فضا را خراب کرده! نمی دانم چطور اجازه داده اند آن بالا هتل هیلتون بسازند آن هم با این شکل عجیب و غریب.

آفتاب در حال غروب است، از کنار قبر یکی از سران عثمانی که آن بالا دفن شده و از کنار موزه اسلحه می گذریم. دیگر همه جا تعطیل است. با اتوبوس برمی گردیم به پست. مهری پیشنهاد می کند که به رستوران شیراز برویم. این بار پیشخدمت مرد مجاری است که انگلیسی را خوب حرف می زند و سریع می فهمد که ما یک میز بی دود می خواهیم. راهنمایی می شویم به طبقه بالا. کنار پله ها سفره هفت سین چیده اند. چند روز دیگر بیشتر تا تحویل سال نمانده. مهری کوبیده و جوجه کباب سفارش می دهد و من کلم پلو با کوفته قلقلی. تجربه خوبی از دوغ های رستوران های ایرانی در اروپا ندارم ولی دلم دوغ می خواهد. از پیشخدمت می پرسم که دوغ واقعی دارند یا ماست را با آب رقیق کرده اند؟ اطمینان می دهد که دوغش به خوبی دوغ رستوران های ایران است. سفارش می دهم. کیفیت دوغ دقیقا به خوبی دوغ رستوران های ایران است، نه بهتر، نه بدتر، دوغ گازدار احتمالا ایرانی مخصوص صادرات. به هر حال اولین دوغ قابل قبولی است که در اروپا خورده ام. هم کباب ها خوبند و هم کلم پلو، فقط گوشت کلم پلو کمی شور است. به قیمت غذا طبق معمول درصدی هم حق سرویس اضافه می شود. باز هم فکر می کنم که این رستوران با مقیاس های مجارستان رستوران گرانی است. بعد از شام و دوغ این قدر خسته ام که به زور تا رسیدن به خانه چشم هایم را باز نگه می دارم.

لینک
۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی