راپسودی های مجار (9 و 10)

دوشنبه را از صبح تا شب فقط کار می کنم. شب هم خسته و کوفته برمی گردم. حوصله بیرون رفتن ندارم، حتی برای غذا خوردن. این است که چیزی برای گفتن درباره اش ندارم. خانه می مانم. چند پیام تبریک سال نو می فرستم و از کسانی که به فکرم هستند و پیامی محبت آمیز فرستاده اند تشکر می کنم. آخر شب از توی راهرو صدای فارسی حرف زدن و بعد صدای گریه می آید. دختری دارد به دوستش گله می کند که آن فلان فلان شده او را که (اینجاها با صدای گریه قاتی می شود و نمی فهمم) ول کرده، آن هم بعد از سه سال و نیم! بعد می روند داخل آپارتمان خودشان و دیگر صدایشان نمی آید. اعتراف می کنم در هیچ شهری خارج از ایران به اندازه بوداپست ایرانی ندیده ام!

امروز سه شنبه، اول فروردین است. برای اولین بار از وقتی که یادم می آید لحظه تحویل سال را سر سفره هفت سین نبوده ام. اصلا خواب بوده ام. آدم که تنها باشد و هفت سین که نداشته باشد فرقی نمی کند که خواب باشد یا بیدار. مهری هم خواب بوده. دیشب توافق کرده ایم که لازم نیست لحظه تحویل سال تلفن کنیم، یکی دو ساعت بعد که بیدار شدیم هم کفایت می کند.

کار امروز سنگین است، از اول صبح شروع می کنم. برای ناهار خیلی وقت ندارم، از یک سوپرمارکت یک ساندویچ سرد آماده می گیرم و سرپایی می خورم و برمی گردم سر کار. حدود ساعت 6 کار تمام می شود. گپ کوتاهی با همکار ها می زنم و آدرس یک رستوران خوب می خواهم که غذای مجاری بخورم. طول می کشد تا توافق کنند و آدرس جایی را بدهند. انگار خودشان کمتر رستوران می روند. با درآمدی که اینها دارند عجیب هم نیست. حدود 400 یورو در ماه حقوق می گیرند و مخارجشان خیلی کمتر از شهرهای دیگر اروپا نیست. روی نقشه که آدرس رستوران را نشان می دهند خیابان را می شناسم و پیدا کردنش آسان است. قیمت غذاها را از اینترنت نگاه می کنم. گران نیست، خیلی ارزان هم نیست ولی غذاها به نظر خوب می رسند. منوی غذا شبیه رستوران های آلمان است. به نظرم می رسد که با این حساب غذای مجاری تفاوت زیادی با غذای آلمانی نباید داشته باشد. سر راه یک سر می روم آپارتمان و وسایلم را می گذارم. تا رستوران راهی نیست، کمی پیاده می روم و مقداری هم با تراموا. جلوی رستوران که می رسم روی تابلوی آن پرچم ایالت باواریای آلمان را می بینم، آدرس یک رستوران آلمانی را داده اند! خیلی گرسنه ام و حوصله دنبال جای دیگری گشتن را ندارم. پیش خودم می گویم غذا، غذا است دیگر، امشب را غذای آلمانی می خورم. رستوران در زیرزمین است، جلوی در دو خانم ایستاده اند و سیگار می کشند. وقتی که می خواهم وارد شوم یکی شان به انگلیسی با لهجه غلیظ آلمانی می گوید که متاسف است و امشب چون مراسم دارند، مهمان نمی پذیرند. به آلمانی می گویم که این هم از شانس من است که یک بار خواستم اینجا غذا بخورم و نشد. اظهار شرمندگی می کند. چاره ای نیست، خیابان "رادای" که پر از رستوران است نزدیک است. 7-8 دقیقه پیاده راه است. رستوران ها را یکی یکی نگاه می کنم. از جلوی رستوران شیراز رد می شوم، دلم نمی خواهد غذای ایرانی بخورم. کمی جلوتر رستورانی نه چندان شیک ولی خلوت پیدا می کنم. دو زوج در رستوران هستند، هر کدام یک گوشه سالن بزرگ نشسته اند. مثل اینکه با هم قرار گذاشته اند که طوری بنشینند که بیشترین فاصله ممکن را از هم داشته باشند. من کنار در ورودی می نشینم، با رعایت فاصله مساوی از هر یک از آنها. خانم مهربانی پشت بار است و آقای خوش اخلاقی سفارش می گیرد. با او کمی مشورت می کنم تا در انتخاب غذا و نوشیدنی کمک کند. با خوشرویی و حوصله کمک می کند. غذا و نوشیدنی را به نحو خاصی مثل رقص روی میز می گذارد و هر بار که چیزی می آورد تاکید می کند که نوشیدنی اصل مجاری، خوراک مرغ با پاپریکای مجاری. غذا خوب نیست، ران مرغ است با نوعی پاستای آرد سیب زمینی و گندم و سس فلفل یا پاپریکای مجاری. نوشیدنی ها ولی خوبند. دو نوع مختلف را امتحان می کنم. صورت حساب را که می آورد قیمت ها را همان چیزی نوشته که در لیست بود. حق سرویس هم اضافه نکرده. خوشم می آید و 10-12 درصد صورت حساب را انعام می دهم. بیرون که می آیم سرم کمی گیج می رود. پیاده به طرف خانه راه می افتم. آخر شب است و هوا کمی سرد شده. از خیابانی رد می شود که مغازه هایش فقط شب ها فعالیت دارند و پر است از چراغ های نئون زرد و صورتی و قرمز. به خانه که می رسم مستقیم می روم توی وان. فردا آخرین روز کاری است.

لینک
٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی