راپسودی های مجار (11)

روز آخر کار، کار زیادی باقی نمانده. کارهای نیمه تمام را تمام می کنم. صحبت های مانده با استاد را به آخر می رسانم. قبلا به داموکوش گفته ام که از ماست میوه ای که معرفی کرده بود خوشم آمده، امروز یک دسر جدید آورده. کوارک (ربطی به فیزیک ذرات بنیادی ندارد، فرآورده ای لبنی است، چیزی شبیه پنیر) که با لایه ای از شکلات پوشیده شده. اسمش تورو رودی است و باید سرد خورده شود، آن وقت مزه ای می دهد شبیه بستنی چوبی شکلاتی که داخلش کمی ترش مزه باشد. چیز با مزه ای است و البته خاص مجارستان. احتمالا خاص ترین چیزی است که در مجارستان خورده ام. حالا فقط مانده که با همگی خداحافظی کنم. آنهایی که در فیسبوک هستند را به لیست دوستانم اضافه می کنم و به آنهایی هم که نیستند آدرس ایمیل می دهم. دوران خوبی اینجا داشته ام و امیدوارم که باز هم ببینمشان.

وسایلم را جمع کرده ام، فقط می خواهم برای آخرین بار در بوداپست شام بخورم. رستوران دیشب فضای خوبی داشت هر چند غذایش خوب نبود. تصمیم می گیرم دوباره همانجا بروم. از پشت شیشه می بینم که پیشخدمت ها همان دیشبی ها نیستند ولی خوب فرقی نمی کند، می روم داخل. امشب از دیشب هم خلوت تر است. در واقع من تنها مشتری هستم. یکی از میزهای گوشه رستوران را انتخاب می کنم. پیشخدمت امشبی به خوش مشربی دیشبی نیست. غذا را سفارش می دهم و تا آماده شود با نوشیدنی ام بازی می کنم. پشت پنجره دختری با دوربین پوزه درازش دارد از خیابان عکس می گیرد. یکی از سرگرمی های من عکاسی از عکاسان در حال کار است ولی امشب فقط می خواهم این تصویر را در ذهنم ثبت کنم: من پشت میزی در رستوران نشسته ام و با لیوانم بازی می کنم و دختری پشت پنجره درست جلوی من دو زانو روی پیاده رو نشسته و نمای عکس هایش را تنظیم می کند. چند دقیقه ای طول می کشد تا کارش تمام می شود. او که می رود غذای من می رسد. باز هم خوشمزه نیست و این پیشخدمت نچسب هم اوضاع را بهتر نمی کند. حالا پسر و دختر جوانی آمده اند و در گوشه دیگر رستوران نشسته اند. وسوسه می شوم که بروم بهشان بگویم بهتر است اینجا غذا سفارش ندهند. صورتحساب می خواهم. این بار 15 درصد حق سرویس اضافه کرده! در شیکترین رستورانی که اینجا دیده ام 10 درصد حق سرویس گرفته اند و حالا این پیشخدمت بداخلاق 15 درصد نوشته که مستقیم در جیب خودش می رود. به هر حال باید بپردازم ولی مشخصا خبری از انعام نیست. پول خرد هایم را می شمارم و کنار صورتحساب می گذارم. مجبورم یک فورینت (یک سیصدم یورو! شاید هم کمتر) اضافه بدهم چون خردتر از این ندارم. قبل از اینکه پیشخدمت برگردد که پولش را بردارد با عصبانیت از رستوران بیرون می روم. تنها چیزی که در بوداپست دوست ندارم همین بی قانونی هایش است، یک شب حق سرویس ندارند، شب بعد 15 درصد.

به خانه که می رسم با صاحبخانه تسویه حساب می کنم. باقی وسایل را در چمدان جا می دهم. گوشه و کنار خانه را دوباره نگاه می کنم که چیزی جا نمانده باشد. بعد سعی می کنم که یکی از همان شاتل سرویس هایی را که با آن از فرودگاه آمده ام را برای فردا صبح رزرو کنم. از سایت اینترنتی شان فقط 24 ساعت قبل از حرکت می شود رزرو کرد، آن هم فقط با کارت اعتباری. تلفن شان هم جواب نمی دهد. تصمیم می گیرم که فردا کمی زودتر بلند شوم و با مترو بروم.

لینک
٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ - احمد فاضلی