One of these days

اين جريان امروز صبح توی اتوبوس اتفاق افتاد. اولش طبق معمول می خواستم به صورت فيلم نامه کوتاه درش بيارم ولی اين قدر ناراحت کننده بود که نتونستم. شايد بعدا اين کار رو بکنم.

شنيدم از پشت سرم يه صداهايی مياد. يه نفر داشت به بغل دستيش می گفت: اين قدر نچسب بهم الان عرق می کنم و تا شب بوی عرق می دم هر چی من ميرم عقب تو هم ميای می چسبی به من. جواب شنيد که هر چی تو بری عقب منم ميام به طرفت تا جا باز بشه يه نفر ديگه هم سوار شه.

- اينجا يه ظرفيتی داره بيشتر از اون نبايد سوار بشن.

+ اون موقعی که خودت اون پايين بودی که هی خواهش می کردی که مردم يه ذره جابجا بشن که تو هم جا بشی حالا که اومدی بالا نگران عرق کردنت شدی؟ 

- من اگه می ديدم جا نداره با تاکسی می رفتم.

+ خب حالا برو.

- تو که بعد از من سوار شدی برو.

+ من ندارم سوار تاکسی بشم تو که می تونی برو.

- هر چی بدبختی می کشيم از دست همين شماهای هيچی نداره!

با خودم فکر کردم: يه جمله تيپيک که فقط از يه خورده بورژوای تازه به دوران رسيده ميشه شنيد.به اينجا که رسيد ديگه نتونستم جلو خودم رو بگيرم برگشتم قيافه يارو رو ببينم. به فکر خودم خنديدم. نه بورژوا بود و نه خورده بورژوا. نحوه لباس پوشيدنش چهره آفتاب سوخته و دست های کار کرده ش جوری بود که حتی می تونم بگم توی اون جامعه طبقاتی که اون مرد دوست داشت اطراف خودش بنا کنه هفت نسل قبلش هم نمی تونستن چيزی جز پرولتاريا بوده باشن. فکر کردم پس اون از کجا اين رفتار رو ياد گرفته. جواب خيلی سريع به ذهنم رسيد. احتمالا قبلا با خودش چنين رفتاری شده. يه حلقه يه دور كه با اين كه معتقديم در جامعه ما طبقه مفهومی نداره هر روز داره دور و برمون تكرار می شه.

لینک
۱ امرداد ۱۳۸٤ - احمد فاضلی