A Different view

يه روز رفته بودم يه آژانس مسافرتی که بليط قطاری رو که اينترنتی خريد کرده بودم بگيرم. بهم گفتن بايد شماره بگيری. شکاره من ۱۰۷ بود و تازه داشتن به شماره ۸۸ می رسيدن. يه خورده که ايستادم حوصله ام سر رفت اومدم بيرون و کاغذ شماره رو مچاله کردم انداختم وسط خيابون (نچ نچ نچ نچ چه کار بدی!) دو تا تاکسی عوض کردم تا رسيدم به يه آژانس ديگه. خيلی خلوت بود. خوشحال شدم ولی وقتی گفتم برای چه کاری اومدم بهم گفتن بايد بری آژانس پروانه (همونی که اول رفته بودم) دوباره دو تا تاکسی عوض کردم تا رسيدم به آژانس اوليه. دست از پا درازتر رفتم دوباره شماره بگيرم اين دفعه شماره ۱۲۷ بهم رسيد و بعد از اين همه رفتن و برگشتن من تازه نوبت شماره ۱۰۴ شده بود. يه ذره که ايستادم يه فکری به سرم زد. پريدم تو خيابون و طرفای اون جايی رو که شماره قبلی رو انداخته بودم يه خورده گشتم و شماره قبلی رو پيدا کردم وقتی رفتم توی آژانس نوبت شماره ۱۰۶ شده بود و من نفر بعدی بودم.

نتيجه اخلاقی: اگه من مثل يه شهروند نمونه اون کاغذ رو تو سطل آشغال انداخته بودم چه طوری بايد از بين اون همه آشغال دوباره پيداش می کردم؟ پس ديدين کار خيلی بدی هم نبود!  

لینک
۸ آذر ۱۳۸٥ - احمد فاضلی