Fairy tale

می خوام یه داستان براتون تعریف کنم ولی فکر نکنین مال خودمه ها.

یه روز یه پادشاهی یه مهمونی به افتخار دخترش که تازه بالغ شده بود گرفت و همه بزرگان مملکت رو دعوت کرد. از قضا یکی از سربازای کاخ هم دختر پادشاه رو دید و یه دل نه صد دل عاشقش شد. یه مدت سربازه تو این فکر بود که باید چه کار کنه آخه اون فقط یه سرباز ساده بود و طرف دختر پادشاه. بالاخره یه روز دلش رو به دریا زد و رفت با خانم شاهزاده صحبت کنه. خانم شاهزاده هم گفتن که من حرفی ندارم ولی یه شرط داره و اونم اینه که باید صد شب و صد روز متوالی پشت پنجره اتاق من نگهبانی بدی. آقای سرباز هم خیلی خوشحال از اینکه شرطی براش گذاشته شده که در تخصصشه فورا قبول کرد و از همون روز شروع کرد به نگهبانی پشت پنجره. یه روز؛ دو روز؛ ده روز؛ بیست روز گذشت و سرباز همون طوری نگهبانی می داد. توی بارون؛ زیر آفتاب. روز نودم که شد چشمای سرباز شروع به اشک ریختن کرد و همین طوری اشک ریخت و اشک ریخت. تا اینکه روز نود و نهم سرباز یه دفعه مثل اینکه تصمیم مهمی گرفته باشه وسایلش رو جمع کرد و به نگهبانی نود و نه روزش خاتمه داد و رفت دنبال زندگیش.

من نمیخوام بگم سربازه چرا این کار رو کرد ولی شما اگه دوست داشتین نظرتون رو در مورد تصمیم آقای سرباز با میل به من اطلاع بدین خوشحال می شم.     

لینک
٢۳ بهمن ۱۳۸٥ - احمد فاضلی