Sense, reason, sentiment and passion

تا حالا به این نکته توجه کردین که منظومه آرش کمانگیر سیاوش کسرایی و خوان هشتم اخوان ثالث چقدر از لحاظ ساختار روایی شبیه هم اند؟ به نظر من که بازگو کردن دو داستان به صورت همزمان (یا یک داستان در دل داستان دیگه) به این دو منظومه جلوه تصویری داده. آدم یاد مونتاژ موازی می افته. عمو نوروز سیاوش کسرایی و مرد نقال اخوان ثالث خیلی شبیه هم دیگه هستن هر چند که در نگاه اول به نظر می رسه  که عمو نوروز برای بچه ها قصه می گه و مرد نقال برای کسایی که در قهوه خونه جمع شدن ولی دست آخر مخاطب هر دو قصه ماهایی هستیم که داریم شعر رو می خونیم.  حتی محل اتفاق افتادن و حال و هوای رخ دادن قصه ها هم خیلی شبیه همه.

در آرش کمانگیر می خوانیم که

"برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

....

آنک آنک کلبه ای روشن"

که این کلبه همان جایی است که "قصه می گوید برای کودکان خود عمو نوروز". قصه آرش، پهلوانی که با پرتاب یک تیر سپاه توران رو تا سرزمین ماوراء النهر از مرزهای ایران عقب می رونه.

و در خوان هشتم:

"صولت سرمای دی بیدادها میکرد

و چه سرمایی، چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک

 لیک خوشبختانه آخر سر پناهی یافتم جایی"

و این سرپناه همان قهوه خانه ای است که مرد نقال با لحن حماسی خود داستان کشته شدن رستم به دست برادرش شغاد را بارگو می کنه.

هر دو منظومه داستان های حماسی هستند که توسط دو پیرمرد که به نظر می رسه این قصه ها رو زندگی کردن نقل می شه. بعضی وقتا که قسمتی از این دو تا قصه رو برای خودم زمزمه می کنم درست مطمئن نیستم که اونا رو با هم قاطی نکرده باشم.

اگه خواستین این شعرها رو برای اولین بار بخونین اول آرش کمانگیر رو بخونین و بعدش خوان هشتم رو. توصیه بعدی هم اینه که بعد از خوان هشتم به هیچ وجه شعر بعدی اخوان به نام "آدمک" رو که اتفاقا با خوان هشتم منتشر شده رو نخونین چون حسابی تو ذوقتون می خوره.  

لینک
۱۱ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی