So damn cold

در جواب پست یاد ایامی یه میل جالب توی میل باکسم دیدم که مسعود برام فرستاده بود.

"امشب تو تاکسی بودم و [محمد] نوری داشت می خوند. یاد اون شب هایی افتادم که توی سرمای زمستون سوار مینی بوس های [خوابگاه] فیض می شدم و می اومدم بالا می دیدمت. چند باری نوری تو اون مینی بوس ها می خوند. خوابگاهت به برج میلاد خیلی نزدیک بود، خیلی هم سرد بود شب ها... اون وقت ها هنوز ازمایشگاهی نداشتی که خودت رو نشون بدی و بعضی درس هات رو فقط برای پاس کردن می خوندی. کلی هم ناراحت بودی که چرا فضایی نیست که بتونی توانایی هات رو اثبات کنی. یادمه یه دفعه یه دانشجوی دکتری رو سر میز ناهار [در مورد کار آزمایشگاهی] راهنمایی کردی و طرف کلی حال کرد. اگه تو دلت برای تابستون [دانشگاه تربیت معلم] کرج تنگ شده من دلم واسه زمستون های [خوابگاه] فیض تنگ شده. زندگی ها کردیم با هم ها. "   

و اما خوابگاه فیض کجا بود و این خاطرات مربوط به چه زمانی بوده؟

پاییز سال ۸۲ بود و من تازه از ۷۸۵۰۴۱۸ تبدیل شده بودم به ۶۴۰۱۸۲۰۱۳. یعنی اینکه دوره کارشناسی رشته ژنتیک دانشگاه شهید چمران اهواز رو تازه تموم کرده بودم و دوره کارشناسی ارشد بیوفیزیک دانشگاه تهران رو شروع کرده بودم. و اما تا اونجا که یادمه من توی اهواز دانشجوی نسبتا خوبی بودم، درس هام رو دوست داشتم، توی آزمایشگاه های دانشگاه به قول معروف TA یا شاید هم دستیار آزمایشگاه بودم و توی یه آزمایشگاه تحقیقاتی هم کار می کردم. سردبیر یه نشریه علمی دانشجویی بودم، کلاس فیلم برداری هنری می رفتم و زبان انگلیسی تدریس می کردم. بعد یه ماه قبل از آزمون کارشناسی ارشد تازه به این نتیجه رسیدم که شاید فکر بدی نباشه فوق لیسانس هم بگیریم. می گن برای قبول شدن تو کنکور کارشناسی ارشد فقط کافیه تصمیم بگیری توی آزمونش شرکت کنی و راست هم می گن. خلاصه زد و همون اولین انتخابم یعنی بیوفیزیک دانشگاه تهران قبول شدم. حالا مجبور بودم همه موقعیت هایی رو که در عرض چند سال برای خودم فراهم کرده بودم بذارم کنار و مهاجرت کنم به تهران. خوب خیلی هم بد نبود بالاخره یه محیط بزرگتر و مسلما موقعیت های بیشتر. ولی همه چیز اولش اون طوری که فکر می کردم پیش نرفت. اولا که رشته بیوفیزیک دانشگاه تهران در مقایسه با سایر رشته ها مثل ژنتیک، سلولی مولکولی، بیوشیمی و حتی بیوفیزیک دانشگاه های دیگه فوق العاده سخت بود. درس هایی مثل فیزیک مدرن، بیوترمودینامیک و روشهای بیوشیمی و بیوفیزیک بد نبود ولی بیوفیزیک مولکولی واقعا چیزی نبود که تو کله من بره و واقعا خدایی بود که اون درس رو با نمره 13 پاس کردم. بعد ها فهمیدم که شاید تعداد کسایی که این درس رو واقعا به طور کامل فهمیدن از تعداد انگشت های یک دست هم در کل عمر این درس بیشتر نباشه. در ضمن ترم اول فقط تئوری بود و من بعد از اون همه کار آزمایشگاهی واقعا برام سخت بود تمام هفته رو سر کلاس بشینم. از طرف دیگه مسیر دانشگاه تا خوابگاه هم بیشتر از همه چیز رو اعصابم می رفت. اول که خیابون امیرآباد با اون ترافیک وحشتناکش بعد که تازه می رسیدم روبروی کوی دانشگاه باید منتظر مینی بوس هایی می شدم که اصلا سر وقت حرکت کردن براشون هیچ معنایی نداشت. تازه اگه اصلامینی بوسی در کار بود. چون نمی دونم بعد از چه ساعتی که البته تازه سر شب بود دیگه مینی بوسی در کار نبود. حالا این مینی بوس ها کجا می رفتن؟ خوابگاه فیض کاشانی، بالاتر از انرژی اتمی نزدیک تقاطع همت و چمران بالاتر از اونجایی که بعدها شد اتوبان حکیم. اون بالا واقعا سرد بود. کل زمستون اونجا برف و یخ داشتیم، بچه ها توی کوی شاید بارون داشتن و دانشگاه حتی بارون هم نمی اومد. اونجا یه اتاق داشتم همراه سه نفر دیگه که با هم هیچ و مطلقا هیچ نقطه مشترکی نداشتیم.

بدترین خاطره اون روزها زلزله بم بود و بعدش لرزه های خفیف تهران که باعث شده بود خیلی ها از وحشت شب ها زیر آسمون بخوابن. من از اون لرزه ها نمی ترسیدم چون توی بچگیم خیلی از این شدیدترش رو تجربه کرده بودم.

اون روزها فقط مسعود و حجت تهران بودند که به دلایلی که یادم نمی آد زیاد همدیگه رو نمی دیدیم. شاید فقط هفته ای یه بار شاید هم کمتر. دیگه چه کار می کردم؟ از جواد کاست نوای شجریان رو می گرفتم و گوش می دادم، "ما گدایان خیل سلطانیم" "بگذار تا مقابل روی تو بگذریم" و البته "غم زمانه خورم یا فراق یار کشم"، کتاب جزء و کل هایزنبرگ، قمار عاشقانه سروش و کتابای شریعتی رو می خوندم. سینمای جهاددانشگاهی می رفتم و برنامه سینمای کلاسیک رو دنبال می کردم. فیلم هایی مثل تعطیلات رمی، بلوار سانست، غول، شرق بهشت، بهترین سالهای عمر ما و خیلی فیلم های دیگه رو اونجا دیدم. توی مغازه های کتاب دست دوم دنبال کتاب های کازانتزاکیس و اریک فروم می گشتم.

آری چنین بود برادر. بالاخره ترم اول تموم شد و همه چیز یعنی واقعا همه چیز بهتر شد. یه ذره طول کشید تا من توی موقعیت جدیدم جا بیفتم و با کارهام خودم رو ثابت کنم. می گن هیچ مردی کار کردن رو دوست نداره.من هم دوست ندارم. بیشتر دوست دارم یه گوشه لم بدم و در مورد کارهایی که می شه انجام داد فقط فکر کنم. ولی چیزی که در مورد کار دوست دارم اینه که کار این شانس رو بهت می ده که خودت رو پیدا کنی، حقیقت خودت رو، برای خودت و نه برای دیگران، چیزی که هیچ کس دیگه ای نمی تونه در مورد تو بدونه. ولی حالا اون روزها فقط خاطره شدن، خاطره هایی که شاید اگه مسعود زنده شون نمی کرد من هیچ وقت یادم نمی اومد. ممنون مسعود.

منتظر خاطره های دیگه از بقیه هم هستم. آدرس میل من رو که دارین؟

لینک
٢٠ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی