Glaucoma

توی ساختمان کره چشم، نقطه ای وجود داره که بیشترین تعداد حسگرهای بینایی اونجا قرار دارن. من اسم این نقطه رو می ذارم نقطه تمرکز. وقتی به یه شیء یا یه منظره نگاه می کنیم کره چشم طوری جهت گیری می کنه که تصویر روی اون نقطه بیافته. در این حالت تصویر بقیه اشیاء و مناظر اطراف روی اطراف نقطه تمرکز یعنی در سایر مناطق کره چشم می افته.

بیماری وجود داره به اسم گلاوکما که توی اون بینایی بیمار به طور جالبی کاهش پیدا می کنه. منظورم از جالب بودن، خود بیماری نیست چون می تونه به کوری منجر بشه اما اینکه چطوری بینایی بدون اینکه بیمار متوجه بشه کاهش پیدا می کنه جالبه. در این بیماری نقطه تمرکز آسیب نمی بینه و شخص می تونه نگاهش رو به طرف هر چیزی که دلش بخواد بچرخونه و اون رو کاملا واضح و کامل ببینه. ولی با پیشرفت بیماری مناظر و اشیایی که تصویرشون روی نقطه تمرکز نمی افته محو می شن. یعنی در واقع شخص چیزی رو که روش تمرکز نداشته باشه نمی بینه. جالب این جاست که اگه به بیمار بگین که بیناییش کاهش پیدا کرده  اصلا قبول نمی کنه. چون اون فکر می کنه که می تونه همه چیز رو کامل ببینه. اما چرا؟ دلیلش فرآیند پیچیده ایه که توی مغز اتفاق می افته. مغز به شکل خارق العاده ای تصویر قسمت هایی رو که نمی بینه بر اساس قسمت هایی که می بینه بازسازی می کنه!

یه مثال می زنم. من چون خودم این مثال رو به صورت تصویری دیدم برام کاملا ملموسه ولی نمی دونم چقدر می تونم اون رو توصیف کنم. تصور کنین که بیمار گلاوکمایی ما پشت فرمون ماشینش نشسته و با خیال اینکه همه چیز رو کامل می بینه شروع به رانندگی می کنه. اصولا موقع رانندگی روبروش رو نگاه می کنه و ماشینی رو که از روبرو می اد رو راحت می بینه. حتی می تونه راننده ماشین روبرویی رو هم ببینه که احتمالا یه خانم زیباست و چون بیمار ما مشکل نزدیک بینی هم نداره و چشم های کاملا تیزبینی هم داره و خیلی راحت هم می تونه تمرکز کنه متوجه میشه که رنگ سایه چشم خانمه با رنگ دسته عینکش هم ست شده! تا اینجا تصاویری بودن که روی نقطه تمرکز افتادن. ولی حالا تصاویر اطراف. چیزی که بیمار می بینه اینه که در طرف چپ خیابون چند تا ماشین پارک شده. در طرف راست هم پیاده رو می بینه کنار پیاده رو درخت کاری شده و ساختمون های طرف دیگه پیاده رو رو هم میتونه ببینه. متاسفانه اگه بیمار ما گلاوکما نداشت می تونست در طرف چپ خیابون حتی پلاک ماشین های پارک شده رو هم ببینه و مهم تر اینکه می تونست در طرف راست بچه ای رو ببینه که توپش افتاده توی خیابون و داره می دوه وسط خیابون تا توپش رو برداره! موضوع این نیست که مغز بیمار انتخاب کرده که چه جزئیاتی رو از تصویر ببینه و کدوم ها رو نبینه بلکه مشکل اینه که مغز چون سیگنال ورودی ازاون قسمت تصویر نداشته فقط تونسته با ادامه دادن خطوط افقی و عمودی و رنگ های قسمت هایی از تصویر که می تونسته ببینه یه تصویر برای خودش بسازه ولی چون بچه و توپش توی هیچ کدوم از خطوط افقی و عمودی قسمت های دیده شده وجود نداشتن اصلا در تصویر ساخته شده وجود ندارن. نتیجه وحشتناکه به ویژه اینکه اصلا بیمار متوجه نقص بیناییش نمی شه و معمولا فقط وقتی بیماری تشخیص داده می شه که شخص برای مشکل دیگه ای مثل دوربینی و نزدیک بینی به پزشک مراجعه می کنه. ولی هدف من از این همه درس پزشکی چی بود خصوصا اینکه نه اهلیتش رو دارم نه کلا علاقه شخصیم بوده.

تعداد افرادی که این بیماری رو از نوع چشمیش دارن اگه اونایی رو هم که بیماری شون تشخیص داده نشده در نظر بگیریم نسبتا زیاده ولی تعداد خیلی بیشتری این مشکل رو از نوع ذهنی دارن. می گم مشکل و نه  بیماری چون مطمئن نیستم بشه اسمش رو بیماری گذاشت حتی اگه خیلی خطرناک باشه. شاید هم سرشت آدمی این چوری باشه. معمولا ما ها روی یه هدفی توی زندگی مون تمرکز می کنیم ( البته اگه حتی این کار رو هم بکنیم که خودش جای بحث داره ) و دیگه هیچ چیزی رو اطراف مون نمی بینیم. به آدم های دور و برمون توجه نمی کنیم. نمی دونیم اطراف مون چی می گذره. متوجه مشکلات حتی نزدیک ترین کسان مون تا وقتی که خودشون مستقیما در موردش حرف نزنن نمی شیم. حتی مناظر اطراف مون رو به ندرت می بینیم. نقطه تمرکزمون می شه یکی دو نفر و یا اصلا ده نفر یا صد نفر و بقیه می رن توی حاشیه ای که دیده نمی شن. دور و برمون آدم ها میان و می رن بدون اینکه حسشون کنیم. اتفاقاتی می افته که اصلا متوجه رخ دادنشون نمی شیم و ... چقدر آدم های به ظاهر بی تاثیر (حداقل تا حالا) حاشیه زندگی مون رو می شناسیم؟ اصلا تقسیم بندی آگاهانه ای در این مورد داریم؟ اگه  یه brain storming درست و حسابی انجام بدیم و خوب به این تقسیم بندی ذهنی توجه کنیم تعجب می کنیم که چه آدم های مهمی توی حاشیه قرار گرفتن و دیده نمی شن. چقدر مسیر محل زندگی تا محل کار یا نمی دونم مدرسه و دانشگاه مون رو می شناسیم؟ چقدر مناظر زیبا رو هر روز توی این مسیر از دست می دیم؟ در مورد سایر جنبه هاش هم خودتون فکر کنین. نه وقتش رو داریم و نه انرژی؟ این اولین واکنش مغزه چون داره خیلی راحت و بدون توجه به عواقبش خطوط افقی و عمودی رو ادامه می ده و با رنگ ها بازی می کنه.

شاید بهتر باشه تا با ماشین اون بچه رو زیر نگرفتیم دوباره یه نگاهی به دوروبرمون بندازیم و دایره تمرکزمون رو گسترش بدیم.

راستی گلاوکما درمان نداره فقط می شه جلو پیشرفتش رو گرفت.

لینک
٢٢ آذر ۱۳۸٦ - احمد فاضلی