Einen guten Rutsch

شب سال نو، حدود ساعت ده و نیم از خونه اومدیم بیرون. اتوبوس ها اون شب مجانی بود البته برای من که فرقی نمی کرد چون همیشه برای دانشجوها مجانیه ولی بقیه مردم وقتی جریان رو می فهمیدن خیلی خوشحال می شدن هر چند که اتوبوس رانی از حداقل یک ماه پیش اعلام کرده بود. به هر حال تا مرکز شهر با اتوبوس رفتیم. بنا به رسم هر ساله آتش بازی رسمی شهر داخل قلعه قدیمی روی تپه های مشرف به شهر برپا می شد و من هم مثل خیلی های دیگه می دونستم که بهترین نما رو می شه از روی پل قدیمی رودخونه "ماین" دید به خاطر همین هم قرار بود بریم اونجا. سر راه سه تا دیگه از بچه های ایرانی رو دیدیم که البته از قبل برنامه ریزی شده بود و بقیه که برنامه ریزی نشده بودند عبارت بودن از یه ژاپنی، چند تا هندی و دو تا فرانسوی. خیابون های منتهی به پل قدیمی به وسیله پلیس کنترل می شد. وقتی می خواستیم وارد اون منطقه بشیم یه خانم پلیس جلو اومد و خیلی مودب شب بخیر گفت و توضیح داد که چه چیزایی رو نمی تونیم با خودمون داخل ببریم و یه نگاهی هم به کیف دو تا از بچه ها انداخت و بعدش هم سال خوبی رو برامون آرزو کرد. از روزی که وارد فرودگاه فرانکفورت شده بودم این اولین باری بود که با پلیس صحبت می کردم. اصلا به زحمت می شه یه پلیس تو خیابون پیدا کرد چه برسه به اینکه بخوای باهاشون صحبت هم بکنی. خلاصه به طرف پل راه افتادیم هوا یه کمی مه آلود بود ولی زیاد سرد نبود حدودای صفر. مردم از همون موقع شروع کرده بودن به آتش بازی و فشفشه زدن. یه چیزی تو مایه های چارشنبه سوری خودمون ولی پاستوریزه شده. اینا حتی این فشفشه های کاملا بی خطرشون روبه زیر هیجده سال نمی فروشن. نمی دونم اگه پلیسه مثلا توی کیف بچه ها اکلیل سرنج پیدا می کرد واقعا می فهمید چیه یا نه؟ به قول یکی از بچه ها حداکثرش بهش می گفتیم پیراشکیه! ولی احتمالا اگه می فهمید ایرانی هستیم فکر می کرد کیک زرده! یه جای خوب پیدا کردیم دقیقا زیر مجسمه جولیوس اکتر - موسس شهر توی ۱۳۰۰ سال پیش – و مشغول حرف زدن و تماشا شدیم. آتش بازی ها خیلی قشنگ بود و مردم هم از همیشه سر حال تر و صمیمی تر شده بودن. وقتش که شد شروع کردیم به شمارش معکوس و سر ساعت دوازده نیمه شب توپ شلیک شد و تبریک گفتن ها شروع شد...

حدود یه ساعت بعد که داشتیم برمی گشتیم خونه دیدم یکی از این مغازه های دونر ( به روایتی کباب ترکی) فروشی اون موقع شب، اونم اون شب باز بود و کار می کرد. بابا اینا دیگه روی ما رو هم سفید کردن!

پ.ن.۱ این اولین باره که یه عنوان آلمانی برای پستم می ذارم. معمولا سعی کردم عنوان ها رو به انگلیسی بذارم ولی بعضی وقت ها فارسی هم گذاشتم تا اونجایی که یادمه عنوان های فرانسوی، عربی و حتی لاتین هم داشتم ولی آلمانی اولین باره.    

پ.ن. ۲ بهنام توی وبلاگش داره به مناسبت سالگرد کانادا رفتنش خاطرات رفتنش رو می نویسه. توی این وسط یکی دو تا تحلیل خوب داره مخصوصا اونی که در مورد دردسرهای مهاجرته. می گن غربت تعریف کردنی نیست، تجربه کردنیه. با همه جذابیت هاش، مشکلات خاص خودش رو هم داره. من خودم شخصا کسایی رو هم می شناسم که از خارج شدن از ایران کاملا پشیمونن. Think twice . اگه نمی دونین دنبال چی می خواین بیاین، هدفتون چیه، چه چیزهایی رو توی این راه از دست می دین تا چه چیزایی رو به دست بیارین اول یه بار دیگه در مورد تمام جنبه هاش فکر کنین.

پ.ن. ۳ وبلاگ هم عین یه بچه احتیاح داره که بالا سرش باشی بهش برسی ازش مواظبت کنی براش دوست پیدا کنی و مرتب به روزش کنی تا جای خودش رو پیدا کنه. چند روز که تعطیلی داشتم سعی کردم این کارا رو براش بکنم که نتیجه داد ببینم می تونم ادامه بدم یا نه؟ برای سینما چارده بدر هم باید همچین کاری بکنیم ببینم جواب میده یا نه. راهش نزدیکه همین جاست.

پ.ن. ۴ دیشب در کنار دوستان کشک بادمجونی زدیم که چشم (به یاد پیمان با لهجه بروجردی بخونید CHESHEM) با سیر و نعنا داغ و مخلفات جای همگی خالی. من معتقدم اونایی که بامجون دوست ندارن مشکلشون اینه که بلد نیستن چه جوری باید بادمجون رو پخت و کسی رو هم نمی شناسن که چنین تخصصی داشته باشه.   

پ.ن. ۵ من از اینکه اینجا هستم راضیم، خدا رو شکر.

لینک
۱٤ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی