Boof

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامد های نادر و عجیب بشمارند."

به نظر خودم عجیب اومد که حدود بیست ساله که خوندن و نوشتن بلدم ولی تازه باید بوف کور صادق هدایت رو بخونم. شاهکاری که به جرأت می تونم بگم با تهوع سارتر یا مسخ کافکا برابری می کنه در حالی که این کتاب ها خیلی راحت تو ایران چاپ می شه ولی بوف کور که برای خواننده ایرانی خیلی محسوس تره تو وطن خودش اجازه چاپ نمی گیره. در برابر هدایت (حداقل توی این داستانش، نه مثلا علویه خانوم و ولنگاری) گابریل گارسیا مارکز که عملا حرفی برای گفتن نداره و پائولو کوئیلیو و نویسنده هایی از این دست هم که به نظر من فقط قصه هاشون به درد بچه ها می خوره. شاید نویسنده ای که کارای هدایت بیشترین شباهت رو با داستان های اون داره گیدو موپاسان باشه. وقتی داشتم بوف کور رو می خوندم بی اختیار یاد فیلمی افتادم به اسم یک تشریفات ساده که جوزپه تورناتوره ساخته، هر چند که از نظر داستانی هیچ ربطی به هم ندارن ولی یه حس مشترکی بینشون احساس کردم که خودم هم نمی دونم چرا، هر کس فهمید به من هم بگه!

یادش بخیر بابام هر وقت می خواست در مورد رستوران های زنجیره ای بوف صحبت کنه همیشه می گفت بوف کور! فکر کنم اسم این داستان اون قدر تو ذهنش نقش بسته بود که نمی تونست بوفی رو تصور کنه که کور نباشه.

لینک
٢٠ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی