با اینا خستگی مو در می کنم

وقتی بچه بودم چون آبادان منطقه جنگی محسوب می شد خانواده من به بهبهان مهاجرت کرده بودن. اونجا نزدیک خونه ما یه کتابخونه بود وابسته به کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان. وقتی که دیگه همه کتاب های خودم و خواهر بزرگترم رو خوندم اون کتابخونه شده بود پاتوق من. اونجا با ژول ورن و اریش کستنر آشنا شدم. البته چون اون کتابخونه قدیمی بود بیشتر کتاب هایی که اونجا بود  قبل از انقلاب چاپ شده بودن ومسلما حجمشون نسبت به همون کتاب اگه بعد از انقلاب چاپ شده بود خیلی بیشتر بود. مثلا کتاب "ناخدای پانزده ساله" ژول ورن که نسخه امروزیش تو بازار حدود صد و خورده ای صفحه است رو من توی اون کتابخونه توی پونصد و نوزده صفحه خوندم و واقعا اطلاعات خوبی در مورد جغرافیای جهان ازش به دست اوردم. "مردم شهر شیلدا" و "کلاس پرنده" اریش کستنر و خیلی از کتابای ژول ورن رو اونجا خوندم و یاد گرفتم که چه جوری از توی یه کتابخونه پر از کتاب، کتابهای مورد علاقه ام رو پیدا کنم.

وقتی پونزده سالم شد خانواده ام برگشتند آبادان و من رفتم اهواز تا توی یه دبیرستان شبانه روزی درس بخونم. کتابخونه های آبادان چون توی جنگ کاملا از بین رفته بودن بعد از جنگ با یه سری کتاب جدید پر شده بودن – البته پر اصلا کلمه خوبی نیست- من هم زمان توی آبادان توی چهار تا کتابخونه عضو بودم ولی باز هم چیز دندون گیری پیدا نمی کردم البته سلیقه ام تغییر کرده بود و دنبال کتاب های دیگه ای بودم که بعدا می گم. توی اون موقع بیشتر به کتابخونه دبیرستان مون سر می زدم که انصافا نسبت به دبیرستان های دیگه واقعا کتابخونه خوبی داشت. بیشتر دنبال ادبیات کلاسیک ایران بودم که مسلما بیشتر شعر بود. "شاهنامه"، آثار منسوب به ابوسعید ابوالخیر و گاهی جلال آل احمد و از این قبیل. تا اینکه سال آخر دبیرستان افتاده بودم توی خط "اصول فلسفه و روش رئالیسم"، کتاب های مطهری و شریعتی و ...  

شروع کلاس های من توی دانشگاه از ترم بهمن بود. بنابراین چند ماهی توی کتاب خونه های آبادان پلاس بودم. کتابخونه ها اون قدر خلوت بود که معمولا بیشتر از یکی دو نفر رو نمی تونستی اونجا پیدا کنی تازه اونا هم اومده بودن که توی سالن مطالعه برای کنکور درس بخونن! توی مخزن عملا همیشه تنها بودم. یادمه کتابدار یکی از اون کتابخونه ها اسمش آقای محرابیان بود (البته فکر می کنم!) چون من مشتری دائمی بودم و اون هم همیشه از بیکاری مگس می پروند همیشه یه ساعت من رو نگه می داشت تا برام چرت و پرت ببافه. واقعا حوصله ام رو سر می برد. یه دفعه یه کتابی رو بهم داد و گفت این رو برای تو نگه داشتم خیلی کتاب توپیه حتما بخونش. من هم گفتم باشه و کتاب رو گرفتم. از اون داستان های عاشقانه فارسی بود که من هیچ وقت نخونده ام. یه هفته بعدش کتاب رو بهش پس دادم. گفت چطور بود. من هم برای اینکه دلش رو نشکنم گفتم عالی بود تا حالا همچین چیزی نخونده بودم. راستش بیشتر از دو صفحه از اون کتاب رو نخونده بودم اونم فقط برای اینکه اگه ازم در مورد داستان پرسید یه چند تا از اسامی رو بلد باشم. ولی کتاب هایی که خودم انتخاب می کردم یه چیزایی بود مثل "مائده های زمینی" آندره ژید، "تهوع" سارتر، "ترس و لرز" کی یورکه گار، "همانند خدایان خواهید شد" اریک فروم، "شش اگزیستانسیالیست" و ... تا اینکه  یه روز آقای محرابیان (اگه اسمش همین بوده باشه) بهم گفت که می خوام یه چیزی رو دوستانه بهت بگم، ما یه سری از کتاب های کتابخونه رو به دستور وزارت اطلاعات علامت گذاری می کنیم و اسم هر کسی که اونا رو امانت بگیره باید توی یه لیست ثبت بشه. اسم تو داره خیلی توی لیست زیاد می شه! هنوز هم نمی دونم راست می گفت یا فهمیده بود که من کتاب مورد علاقه اش رو نخوندم و می خواست اذیتم کنه. به هر حال بعید نبود که راست گفته باشه. از طرفی من هم سنی نداشتم و حسابی ترسیدم. و این طوری شد که تصمیم گرفتم از کتابخونه فقط نمایشنامه های شکسپیر و سوفوکل رو بگیرم و یه چیزایی مثل پائولو کوئیلیو و گابریل گارسیا مارکز. کتابهای دیگه رو اگه می خواستم بخونم از یه جای دیگه پیدا می کردم. البته بد هم نبود، "آنتیگونه" و "ادیپ شهریار" سوفوکل هنوز هم جزء کتاب های مورد علاقه من هستن و البته "مکبث".

تا اینکه رفتم دانشگاه شهید چمران اهواز، کتابخونه مرکزی دانشگاه در نوع خودش بهشتی بود برای من. نسخه های قدیمی هر چند که بعضی وقت ها چند ورقی ازشون پاره شده و سانسور شده بود باز هم من رو به خودشون جذب می کردن. "اعترافات" ژان ژاک روسو، کتاب های کامو، کافکا و سارتر جزء علایق من توی اون دوره بود و کتاب هایی در مورد سینما و هنر که البته خوندن کتاب های گروه دوم رو توی دوره کارشناسی ارشد دانشگاه تهران هم ادامه دادم هر چند که توی اون دوره بیشتر فیلم می دیدم تا اینکه کتاب بخونم. کازانتزاکیس و سروش از نویسنده های مورد علاقه من توی اون دوره بودن که البته هیچ نقطه مشترکی نداشتن.

آلان بیشتر کتاب های الکترونیکی رو که دانلود کردم می خونم. بیشتر ادبیات کلاسیک جهان هستند و گاهی ادبیات معاصر ایران. توی کتابخونه شهر ثبت نام کردم ماه اول مجانیه ولی از بعدش باید پول بدم. ماهی سه یورو یا سالی شونزده یورو، یعنی عملا هیچی. علاوه بر کتاب، نشریات، کتاب های شنیداری (ترجمه اش همینه نه؟) فیلم و همه جور رسانه ای دارن. از کتابداره پرسیدم چند تا کتاب می تونم به طور هم زمان امانت بگیرم؟ گفت چند تا می خوای؟ گفتم همین جوری می پرسم. گفت تا پونزده تا کتاب و پونزده تا رسانه دیگه رو می تونی امانت بگیری! یه فرق دیگه اش هم این بود که توی مخزن پر از جمعیت بود و برای دسترسی به بعضی قفسه ها ملت صف ایستاده بودن. البته زیاد هم عجیب نیست چون کتاب فروشی هاشون از این هم شلوغ تره. یه کتاب فروشی خیلی بزرگ و زنجیره ای توی شهر هست که من هر وقت می رم یاد نمایشگاه کتاب تهران می افتم. دقیقا همون قدر شلوغه و حتی جاهایی داره که ملت می رن اونجا دراز می کشن و کتاب می خونن.

راستی اینجا هم کتاب ممنوع دارن مثلا "نبرد من" هیتلر. یادم باشه اگه گذرم افتاد میدون انقلاب برم پیداش کنم.  

لینک
٢٤ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی