در آن کوش که خوش دل باشی

یکشنبه از تهران به فرانکفورت پرواز داری. بعد از تاخیر یک روزه ای که پرواز فرانکفورت به تهرانت داشته دلت شور می زنه که نکنه این دفعه هم پروازت تاخیر داشته باشه. بعد متوجه می شی که کلا پروازهای یکشنبه به علت برف شدید کنسل شدن. توی پرواز پنجشنبه بهت جا می دن باز هم خدا رو شکر.

پنجشنبه اهل منزل و دوستانی که لطف داشتن و برای بدرقه اومدن همه تو فرودگاه هستن. با همه یکی یکی خداحافظی می کنی و قصه همیشگی اشک و آه. بالاخره وسایلت رو بر می داری و از گیت رد می شی. آخرین نگاه رو هم به بدرقه کننده ها می اندازی و در حالی که هنوز اشک تو چشماته می ری به سمت محل تحویل بار. بارت رو تحویل می دی و می ری به طرف باجه کنترل پاسپورت.

- بعدی

(می ری جلو و در حالی که سعی می کنی لبخند بزنی) + خسته نباشین.

(بدون اینکه جوابت رو بده پاسپورتت رو می گیره و یه نگاهی بهش می کنه) - شما اجازه خروج از کشور رو ندارین.

+ ها! چرا؟

- پاسپورتتون مهر خروج نداره.

+ هوم؟ یعنی چی؟

معلوم می شه که موقع تعویض گذرنامه مسوول مربوطه خیلی راهت یادش رفته مهر خروج رو بزنه. به همین راحتی. پروازت رو از دست می دی، برای کنسل کردن پرواز و پس گرفتن پولت هم خیلی دیر شده، با این حالت باید دنبال بارت هم بدوی که ببینی الآن کجاست؟ این که چقدر کارهات عقب می افته  و برنامه هات به هم می ریزه هم جای خود. چه کار می کنی؟ چه کاری می تونی بکنی؟ شوخی نیست، خواب هم ندیدم. این جریان واقعا برای الهام اتفاق افتاده.

الهام جان همه مون داریم حرص می خوریم، البته نه به اندازه تو. فقط آرامشت روحفظ کن تا کارها جریان خودشون رو طی کنن. واقعا نمی دونم دیگه چی باید بگم.

گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی       گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

لینک
٢٤ دی ۱۳۸٦ - احمد فاضلی