قسمتی از یک نامه (شاید ٢)

بالاخره رسیدم خانه، البته خیس و سر تا پا گلی اما به هر حال سالم. چراغ های دوچرخه توی آن توفان لعنتی از کار افتاد و چند کیلومتر آخر را مجبور شدم در تاریکی و با سرعت تمام رکاب بزنم. خوشبختانه آن جاده را خوب می شناختم. ولی باید اعتراف کنم که از رکاب زدن در آن باد شدید و زیر آن باران سنگین آن هم در تاریکی لذت غریبی بردم. باید بگویم که آدمیزاد موجود عجیبی است. در بدترین شرایط هم چیزکی برای لذت بردن پیدا می کند. یادم باشد اگر فرصتی پیش آمد درباره این موضوع صحبت کنیم.

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ازهار

رسیییییییییییییییییییییییدن بخیر[گل] این سر سلامتی خیلی بهم چسبید چون هوای بارونی و خیلی دوست دارم

آناهیتا

البته این که گفتی بدترین شرایط نبود . خیلی هم هیجان انگیز می زد! ما یادتان می آوریم که صحبت کنید[چشمک]

آذر

این بارانی رو که گفتی من هم تجربه کرده ام و چقدر عجیبه که در همان شرایط سعی کردم خوشحال باشم. شاید ما آدمها به یک انگیزه ی خارجی قوی نیاز داریم که در بدترین شرایط هم احساس دیگری داشته باشیم. البته خوشحال می شم فرصتی که گفتی به همین زودی ها پیش بیاید.[چشمک]

سانتا

این موجز گویی هایت اشک دل و عقل آدم را در می آورد اما چشممان همچنان خشک است ... این صفت آدمی گاه عجیب فریب می دهد ها...

امیر

آدمی موجود عجیبی است.همیشه کوچکترین مشکل رو بدترین شرایط می دونه...

رضیه

سپیچلس...