بار

خیابان شلوغ بود. فکرهای جورواجوری توی سرم تاب می خوردند. کوله ام روی دوشم سنگینی می کرد. تراموا زنگی زد تا از سر راهش کنار بروم. از جلوی یک کافه صدای ویولن می آمد. نوازنده داشت آهنگ آرامی می زد. رفتم همان نزدیکی روی پله های کلیسای جامع توی آفتاب نشستم و کوله ام را گذاشتم کنارم. خوب می زد. آهنگش که تمام شد خواستم بلند شوم بروم ولی فکر کردم بنشینم و یک آهنگ دیگر هم بشنوم. همان موقع شروع کرد این آهنگ را زدن. آهنگ بهتری نمی توانست انتخاب کند. آهنگ که تمام شد رفتم جلو، دست کردم توی کیفم و هر چه پول خرد تویش بود گذاشتم توی سبدی که جلوی نوازنده بود و گفتم متشکرم آقای نوازنده. بعد رفتم کوله ام را برداشتم و انداختم روی دوشم و برگشتم به زندگی.  

/ 8 نظر / 19 بازدید
علی حیدری

متشکرم احمد فاضلی برای نوشتن این لحظه. حس فوق العاده ای داشت. خوبی؟ خوب باشی

گلسا

من هم اگه بودم همین کار رو می کردم. اگه وقت داشتم بیشتر هم می نشستم. شاید چیز بهتری هم در انتظارم بود.

امیر

تو همان لحظه در زندگی بودی و سپس برگشتی به روز مرگی...

آناهیتا

کاش نوازنده دیده باشد که تو روی پله ها نشستی و دلت نیامد بروی

afshan

نمیدانم چه کامنتی بگذارم. انقدر... انقدر سهل و ممتنع و زیبا مینویسی که فقط باید بنویسم : خواندم.مثلا برای همین 3 پست اخری. برایم حسهایی به نوعی مشابه تداعی میشود.چیزهایی از دور دور های ذهنم سر بر میاورند. ان وقت اینکه بنویسم " قشنگ بود " یا " حست را خوب بیان کرده بودی " خیلی بیمزه و الکن است. اگر از این به بعد فقط کامنت گذاشتم که " خواندم "‌ ، بدان قضيه از اين قرار است.

آلما

فکرکنم همون چند لحظه زندگی بوده...

رضیه

[قلب]

حسین

فوق العده بود. فقط همین و می تونم بگم. ممنون ازت