Memory flashbacks 5

بی نام ها و نشانه ها 3

در کتابفروشی "هوگن دوبل" شواینفورت بودم. روی یکی از کاناپه های قرمز نشسته بودم. کتاب "مردی در تاریکی" پل آستر دستم بود، چند صفحه اش را خوانده بودم ولی هنوز تصمیم نگرفته بودم که می خرمش یا نه. یک نفر با سر و صدا روی کاناپه ها بالا و پایین می پرید و حواسم را پرت می کرد. سرم را از توی کتاب بلند نمی کردم ولی مجبور می شدم یک جمله را چند بار بخوانم. یک دفعه پشتکی زد و روی کاناپه بغلی فرود آمد. سرش را به طرف من چرخاند و گفت "های". نگاهش کردم. دخترکی بود ده دوازده ساله، خپله، با موهای قرمز و صورت پر از کک و مک. گوشه های لبش تا کناره گوش ها بالا رفته  و صورتش را پر از خنده کرده بود. من هم خندیدم و گفتم "هالوشن".

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سانتا

این با پرتره ی مردی در تاریکی فرق داره؟ همون اختراع انزوا؟

احمد

یکی به سانتا و حامد جواب دهد.

آناهیتا

آها!! این دیگر می توانست بی نام و نشان نباشد .... عاشق بی نام و نشانهائی هستم که با معلق می پرند وسط تنهائیت و اخمهای در هم و یا کله فرو رفته در کتابت را به هیچ جایشان حساب نمی کنند . جدی می گویم , از نظر من اینها کسانی هستند که می توانند بی نام و نشان نباشند .

Azar

Hallöchen (سلامی غیر رسمی که بزرگترها اغلب خطاب به کوچولوهای دوست داشتنی - و حتا حیوانات خانگی شون - استفاده می کنند. ) در زبان آلمانی گاهی برای کوچک کردن کلمات از پسوند chen استفاده می کنند. کتابفروشی هوگن دوبل رو دوست دارم به شرطی که جای خالی برای نشستن پیدا کنم در غیر این صورت با زانو دردی که می گیرم مجبور می شم کتاب رو نیمه کاره رها کنم و بیایم بیرون. [چشمک]

ازهار

تصور خرید کتاب از این کتابفروشی برام واقعا جذابه خوش باشین[گل]

علی حیدری

حالا اگر دل من از این کتاب فروشی ها بخواهد باید چکار کنم؟ آنقدر کتابفروشی خوب است که اگر این اتفاق هم برای آدم نیافتد زیاد مهم نیست.

سانتا

جواب حامد را دادند. یکی به احمد جواب بدهد. خودت کجا هستی که یکی را میفرستی مرد مومن؟!

پروانه

هالوشن!

رضیه

من فعلا دست به دهان آوستر را می خوانم...