بی نام ها و نشانه ها ٢

دختری که توی قطار در ردیف کناری روبرویم نشسته بود. کتابی توی دستش بود که موقع خواندنش گرهی در پیشانیش می افتاد، مثل اینکه اخم کرده باشد. ولی هر چند دقیقه بلند بلند می زد زیر خنده. بعد چند جمله ای را که باعث خنده اش شده بود برای بغل دستی اش می خواند و بعد دوباره اخم هایش توی هم می رفت.

/ 8 نظر / 8 بازدید
حامد

خوش به احوال بغل دستی اش.

اناهیتا

به نظرم اگر کسی من را وقت خواندن زمان لرزه ونه گوت دید میزد ، همین صحنه را می دید .

رضیه

عین زندگی...

نیلوفر

فکر کن ! چقدر تضاد در هر لحظه ی یک رفتار ....

مسعود

هیچوقت دوست نداشتم زندگیم مثل این رمان باشه، اینقدر بالا و پایین تو این زمان کوتاه. باز خوش به حال دختره که از سر رغبت قسمتهای شادش رو برای دیگران نقل میکرد و نه برای نقش بازی کردن.

سلام وبلاگ قشنگی ساختین جائی برای نوشتن ، گفتن و شنیده شدن توسط کسی که می خواد بشنودت! قبلا حسین بهم "برای حسین" رو نشون داده بود امروز یهوئی یاد وبلاگتون افتادم و یکم خوندمتون ، موفق باشید

فائزه

راستی تو قبلی یادم رفت اسمم و بنویسم ولی احتمالا فهمیدین که فائزه ام

پروانه

اونوقت بغل دستیه چی می کرد در فواصل اخم آلود؟