یادداشت های کوتاه سفر (5)

با بیلچه سوراخ کوچکی در خاک باغچه می کنم تا گل های ناز را با خاکی که دور و بر ریشه هایشان را گرفته در آن جای دهم. شب است ولی هوا همچنان گرم است و عرق می ریزم. می گویم "حالا این گل ها اصلا می تونن گرمای آفتاب  آبادان رو تحمل کنن؟" همین طور که خاک تازه را دور گل ها محکم می کند می گوید " آره بابا اینا مال همین فصلن". کاشتن که تمام شد آب را روی خاک گرم و تشنه می گیرم و سوت می زنم "ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست".  

/ 5 نظر / 9 بازدید
احمد

پشت تلفن احوال گل ها را می پرسم. می گوید باغبانی که آمده بود باغ را شخم بزند، باغچه گل ها را هم اشتباهی زیر و رو کرده. انگار نباید نشانی از من آنجا می مانده.

آذر

آخیه! نه!!![گریه]

آذر

راستی غیر از آبادان دیگه کجا رفتی؟

امیر

ای کاش......

بانوی مرداد 48

بعد از مدتها جائی را خواندم که دوست داشتم . حرفهایت انگار تعبیر خوابهایم بود . ممنون