یادداشت های کوتاه سفر (4)

گوشی تلفن همراهش خاموش است. جلوی ورودی ایستگاه قیطریه منتظرم. پسربچه پنج-شش ساله ای می پرسدتاکسی های تجریش کجا می ایستند؟ نمی دانم. می دود می رود چند زن و دختری را که چند متر عقب تر ایستاده اند و فرستاده اندش خبر بگیرد، ناامید کند. بعدی پسری حدود بیست ساله است که خواهرش، دوست دخترش یا اصلا به من چه؟ هر کسش را آن طرف تر در جای امنی نگه داشته و خودش تمام شجاعتش را جمع کرده که بیاید از من بپرسد از کجا می تواند به فشم برود. او هم دست خالی برمی گردد. می خواهم روی یک تکه کاغذ بنویسم "من گاز نمی گیرم" که خیال ملت راحت شود، کاغذ همراه ندارم. سومی می خواهد بداند آتش دارم؟ اظهار شرمندگی می کنم، می گوید "خوب بگیر دیگه!" می خندم، می خندد و به جستجوی آتش ادامه می دهد. "راستی آیا جایی شرری هست هنوز؟" فکر می کنم من که نمی توانم کار خلق الله را راه بیندازم چرا اینجا ایستاده ام و وقت مردم را تلف می کنم؟ شماره خانه اش را می گیرم و راه می افتم تا جایم را به شخص با صلاحیت تری بسپارم.  

/ 2 نظر / 10 بازدید
آذر

سر به سر مردم می ذاری دیگه؟

حسین ن.

خیلی قشنگ بود. در مورد یاداشت‌های سفرت می‌تونم بگم که همه‌شون خوب بودن در حین دردناکی، متاسفانه این حسی هست که هر کسی حتی برای یک ماه از ایران خارج شده باشه متوجه‌اش میشه. محمترینش اینه کسی دیگه حرفت رو نمی‌فهمه. براشون نفست از جای گرم بلند میشه.