A story of a return

شب کریسمس است و همان طور که در سالن ترانزیت فرودگاه زوریخ منتظر پرواز بعدی هستم کتابی می خوانم و به صدای به هم خوردن فنجان و بشقاب ها در کافه سالن گوش می دهم. یک نفر پشت پیانو آهنگ Yesterday بیتلز را می نوازد و پشت سرش As time goes by   فیلم کازابلانکا را. سرم را از توی کتاب بالا می آورم و به آویزهای رنگی و چراغ های آویخته از سقف نگاه می کنم. یاد حرف رضیه می افتم که گفته بود چرا آرامشی که اینجا هست، آنجا نیست؟ دو دوتا چارتایی می کنم و می گویم فعلا که اینجاییم بین این آدم هایی که توی کافه قهوه شان را سر می کشند و تند و تند شکلات سوییسی می خرند و بر می گردم توی کتاب. چند صفحه دیگر می خوانم تا می رسم به این جمله:

"من ایرانی ام، دلم برای مملکتم می سوزد. اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی می شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش دهند."*

کتاب را می بندم، یک ساعت دیگر مانده تا پرواز ولی دیگر کتاب خواندن نمی چسبد. کتاب را می گذارم توی کوله پشتی و دوربین را بر می دارم.

*سمفونی مردگان، عباس معروفی، تهران، انتشارات ققنوس، ص ٩٧

/ 10 نظر / 9 بازدید
علی حیدری

این روزها همه دوستان همین را می گویند. بعضی در آینده نزدیک می روند و بعضی دارند برنامه های بلند مدت تری برای خودشان می ریزند. دل آدم می گیرد وقتی خبر رفتن یا قصدشان را می شنود. ولی چه می شود کرد، زندگی ما هم اینطورهاست. ولی من هنوز چسبیده ام به اینجا. نمی دانم چرا. دیده ای که بعضی وقتها یک احساس گنگی هست که حتی نمی توانی برای خودتت هم بشکافیش و سر از قضیه اش درآوری؟ این از همان حس هایت. در هر حال کریسمس مبارک. امیدوارم که هر کدام از دوستان هر کجا که هستند خوب باشند.

اناهیتا

به دوستی گفتم : اینطور که روند مهاجرت ایرانی ها پیش می رود تا چند سال دیگر تو می مانی و حوضت . گفت : کجای کاری ؟ حوض هم دو ماه پیش قاچاقی خارج شد . خندیدیم که باورمان نشود .

نیلوفر

هووووم فقط بدبختی بعضی هامان این است که دل ِ دل كندن نداريم .اين است كه هي گيج و منگ منتظر مي مانيم كه شايد فردا روز بهتري باشد ... هر چند كه ....

گلسا

من سوئیس نرفته ام. زوریخ را هم ندیده ام. مردم آرام کافی شاپ فرودگاهش را هم ندیده ام. اما توی ایران بوده ام. مردم تهرانش را هم خوب می شناسم. کافی شاپ می روند. شکلات سوئیسی هم می خورند. ولی آرام نیستند. همین روزهاست که من هم وبلاگم را از یک جای آرام به روز کنم.

ازهار

من ایرانی ام به همه چیز راضی ام الا این زندگی![نگران]

حسین

تا وقتی که مثل ایاز پاسبان فکر کنیم و مثل همون کسی این جمله رو گفته (پدر) از فکر خودمون بترسیم بایدم راضی باشیم که بیان بگیرند و از بدبختی نجاتمون بدن. جالبه برام که این موج نارضایتی از زمان قاجار بوده تا امروز قبلش رو خبر ندارم. ژیش خودم میگم اونا واسه چی ناراضی بودن یا اگه اونا امروزو میدیدن چی میگفتن!!!

سارا

آخ دلم می خواد دیگه نباشم نمی دونم هنوز منظورشو از بودنم نفهمیدم

حامد

چی بگم؟ خیلی غم انگیزه.

شکوفه

به روزم با "و" مثل "وطن"[گل]

رضیه

امروز فهمیدم جک لندن هم خودکشی کرده بوده. پریده تو دریا و با تمام نیرو شنا کرده به اعماق. اینو البته همینطوری گفتم... کانکشن خطوط ما که اینروزها وصل نشد و ویناختن تموم شد، امیدوارم سال نو براتون صلح و صفا و آرامش بیشتری داشته باشه و تندرست باشید. صفاتو