شش

مدتی پیش در همین روز سال، طرف های همین ساعت، همین منی که الآن این ها را می نویسم تازه وارد همین شهر شده بودم. هوا مثل همین امروز ابری و گرفته بود. فقط زمین هنوز 6 دور کمتر دور خورشید چرخیده بود و خیلی دور کمتر دور خودش. هنوز ولی خیلی چیزها فرق می کرد، مثل درک من از خودم، از وطن، از مهاجرت و از خیلی چیزهای دیگر. مثل ارتباطم با آدم هایی که آن موقع می شناختم و آدم هایی که قرار بود بعدا بشناسم. مثل مفاهیمی که آن موقع معنی داشت و حالا بی معنی شده و مفاهیمی که آن موقع بی معنی بود و حالا معنا دارند. حالا نشسته ام پشت میزم و از پنجره شهر را نگاه می کنم. خورشید سعی می کند خودش را از پشت ابرها بیرون بکشد تا زمین حین چرخیدن راهش را گم نکند و من فکر می کنم بین این چرخیدن ها چقدر آرام آرام همه چیز و همه کس عوض می شوند.

/ 5 نظر / 21 بازدید
شازده کوچولو

زیبا می نویسی و هنرمندانه... ارامش گوارای وجود پاکتان

حسین

توصیف زیبایی بود، ولی امیدوارم غمی توش نباشه

مریم

هر از گاهی احتیاج به گردگیری هست و تازه کردن همین وبلاگ هایی که لینکشون رو کنار صفحه گذاشتین خیلی هاشون دیگه زنده نیستن

پرویز

[گل]درود بر شما احمد گرامی[گل] یادش به خیر اولین بار 26تیرماه 1378ساعت 6:38 عصربود که به وبلاگ پرویز اومدی نظر گذاشتی و بسیار بسیارخوشحالم کردی حالا اومدم بهت سر بزنم و بگم که وبلاگ پرویز فراموشت نکرده و و باز هم منتظر حضور و نظرات شماست.وبلاگ پرویز به پشتگرمی شما دوستان قدیمی و حضور دوستان جدید باز هم تلاش خواهد کرد. شاد و سلامت باشی

گلنار

سپید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامعه ام با موی سپید آرام آرام ...