برف روی برف می بارد

دنیای کوچک کودکی ما چهار نفر بیشتر جمعیت نداشت. بابا و مامان و شیوا و من. بشقاب هایمان همه ملامین بود. ملامین های سفید با عکس چهار تا خانه که با جاده باریکی که یک پل سنگی هم داشت به هم وصل می شدند. ما که نمی دانستیم چه بر سر خانه مان در آبادان آمده بود خانه های توی بشقاب را بین خودمان تقصیم کرده بودیم. اولین خانه را شیوا برداشته بود، خانه قرمز کوچکی با سقف شیروانی. دوتا خانه قرمز و خاکستری وسط را که بزرگ تر بودند و چند طبقه با اتاق های زیاد، به مامان و بابا بخشیده بودیم. دورترین خانه که دیوارهایش زرد بود و دوتا درخت کاج کنارش بود به من رسیده بود. بعدها بشقاب ها چینی شدند و آرکوپال و دنیای کوچک ما که توی یک بشقاب جا می شد با خودمان قد کشید ولی باز هم همان دورترین خانه کنار کاج ها به من رسید.

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضیه

آخی! چقدر خوب بود! میتونست اول یک داستان کوتاه عالی باشه. [رویا] حیف که دستم بهت نمیرسه... ولی انگار دنیای من روزبروز کوچکتر می شود. (نه به بدی!) خودم هم البته قد می کشم.

آذر

Sprachlos

اناهیتا

خیلی شنیده ام که رویاهای کودکی به سرانجام می رسند. دوست داشتم رویای تو , رویای من بود . دوست داشتم که خانه ای کنار دو کاج داشتم . عوضش رویای کودکی من در کادیلاک و بنز خلاصه می شد!! نمی دانم این آرزوی مسخره از کجا در من پیدا شده بود اما اینقدر به دوست و معلم و آشنا در مورد ماشینهای نداشتمان دروغ گفتم و اینقدر این دروغها لو رفت که پدر پیکان خاکستریش را فروخت و رفت مرز عراق یک تویوتای دست دوم خرید . نوشته کوتاه و عجیبیست . در همین چند خط آدم را وسوسه می کنی طوری که دوست دارد تمام لحظات این چهار نفر را از آبادان تا خانه کنار کاجها بداند .

سانتا

احسنت احمد احسنت! الان نوستالوژیستائیکم کردی شدید! یادم افتاد خاله ام هم از این بشقابها داشت...

گلسا

احمد جان نظرات طولانی کامل به دستم نمی رسن. مثل نظر تو.

رضیه

بازم خوندمش. و باز طولانی ترین روز 17 اردیبهشت رو. دوستشون دارم. صفاتو.

پروانه

تعبیر فال بشقاب ملامین! قشنگ!

پالومینو مونرو

همه مون این بشقابهای بچگی یادمونه.راستی چی به سر خونه تون اومد؟با خاک یکی شد؟

مسعود

یک پختگی خاصی‌ در این نوشته هست به اضافه یک نوستالژی قوی.